باد هم کم نکند سوز دل صحرا را
باد هم کم نکند سوز دل صحرا را
قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را
قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را
از غم عشق تو ای دوست ببین جان به لبم
فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را
فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را
بچشان ذره ای از لعل لبت بر لب من
تا معلم بشوی بر دل من اسما را
تا معلم بشوی بر دل من اسما را
چهره ماه تو را گر که نبینم کورم
آنکه بیناست کجا گم بکند پیدا را
آنکه بیناست کجا گم بکند پیدا را
یا که جانم بستان یا به وصالت برسان
اعتنایی بنما بیش مسوزان مارا
اعتنایی بنما بیش مسوزان مارا
ساقی از فیض تو شد عالم امکان اباد
من خرابم چه کنم از می عشقت یارا
این عجب نیست که بی دیدن تو مجنونممن خرابم چه کنم از می عشقت یارا
ذکر اوصاف تو مجنون بکند لیلا را
قطره ای اشک که از چشم خمارت آید
همچو آوار زند بر سر من دنیارا
همچو آوار زند بر سر من دنیارا
این ترک خورده دلم وحشت این را دارد
که بمیرد و نبیند پسر زهرا را
که بمیرد و نبیند پسر زهرا را
شاعر :مهدی پناهی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۷ ساعت 0:52 توسط فرهادی مسجدسلیمانی
|
با سلام و درود به همه منتظران