مناجات نامه  خواجه عبدالله انصاری

الهی! آنکس که زندگانی وی تویی، او کی بمیرد و آنکس که شغل وی تویی شغل بسر کی برد؟ ای یافته و یافتنی، نه جز از شناخت تو شادی، نه جز از یافت تو زندگانی، زنده بی تو چون مرده زندانی و صحبت یافته با تو، نه این جهانی نه آن جهانی. 

کریما! گر زارم، در تو زاریدن خوشست و نازم به فضل تو نازیدن خوشست، هر خانه ای که حدّ آن با توست آبادان است، هردل که در ةآن مهر توست شادان است، آزاد آن نفس که به مهر تو یازان است، شاد آن دلی که به مهر تو تازان است.

  مهر ذات توست الهی دوستان را اعتقاد                   یاد وصف توست یارب غمگنان را غمگسار

الهی! نه جز از شناخت تو شادی است، نه جز از یافت تو زندگانی، زنده بی تو چون مرده زندانی است، زندگانی بی تو مرگی است و زنده به تو زنده ی جاودانی است.

         بی جان گردم که تو ز من برگردی                      ای جان جهان تو کفر و ایمان منی

الهی! اگر این آه از ما دعویست سزای آنی، ور لاف است به جای آنی، ور صدق است وفای آنی.

الهی! اگر دعویست سخن راست است ور لاف است ناز است، ور صدق است کار راست است، ار دعوی است نه بیداد است ور لاف است از آن است که دل شاد است ور صدق است، از تاوان آزاد است.

قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی! نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم، بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم، برقی شتافت از مشرق حقیقت، آب گل کم انگاشتیم.

الهی! هر شادی که بی تو است اندوه آن است، هر منزل که نه در راه توست زندان است، هر دل که نه در طلب توست ویران است، یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است، یک دیدار از آنِ تو به صدهزار جان رایگان است، صد جان نکند، آنچه کند بوی وصالت.

الهی! چه زیباست ایام دوستان با تو، چه نیکوست معاملت ایشان در آرزوی دیدار تو، چه خوش است گفتگوی ایشان، در راه جستجوی تو، چه بزرگوار است روزگار ایشان در سر کار تو.

ملکا! آب عنایت تو به سنگ رسید سنگ بار گرفت، از سنگ میوه، میوه طعم و خوار گرفت.

ملکا! یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند، درخت شادی رویانید و میوه ی آزادی داد، چون زمین نرم باشد و تربت خوش و طینت قابل، تخم جز شجره ی طیبه از آن نروید و جز عبهر عهد بیرون نیاید.

الهی! یافته می جویم، با دیده ور می گویم که دارم؟ چه جویم؟ که می بینم؟ چه گویم؟ شیفته ی این جستجویم، گرفتار این گفتگویم.

الهی! زانِ تو می فزود و زان رهی می کاست تا آخر همان ماند که بود راست.

 گفتی کم و کاست باش خوب آمد و راست*تو هست بسی رهیست شاید کم و کاست

باد هم کم نکند سوز دل صحرا را

باد هم کم نکند سوز دل صحرا را
قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را
از غم عشق تو ای دوست ببین جان به لبم
فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را
بچشان ذره ای از لعل لبت بر لب من
تا معلم بشوی بر دل من اسما را
چهره ماه تو را گر که نبینم کورم
آنکه بیناست کجا گم بکند پیدا را
یا که جانم بستان یا به وصالت برسان
اعتنایی بنما بیش مسوزان مارا
ساقی از فیض تو شد عالم امکان اباد
من خرابم چه کنم از می عشقت یارا
این عجب نیست که بی دیدن تو مجنونم
  ذکر اوصاف تو مجنون بکند لیلا را
قطره ای اشک که از چشم خمارت آید
همچو آوار زند بر سر من دنیارا
این ترک خورده دلم وحشت این را دارد
که بمیرد و نبیند پسر زهرا را
                                                      
شاعر :مهدی پناهی

 

شهادت جانگداز حضرت زهرا (سلام الله علیها ) تسلیت باد.


دردهايم را اگر با تو بگويم بيشتر

لحظه لحظه ميشود بغض گلويم بيشتر

پشت پرچين نگاهت چين پيشاني من
خوب معلوم است دقت كن به رويم بيشتر

مانده ام آيينه ي از چند جا افتاده ام
تكّه هايت را كجا بايد بجويم بيشتر

با تو بودن خاطره ، روي تو ديدن آرزوست
خاطراتم مُرد اما آرزويم بيشتر

خوب شد مسجد نمي آيي ببيني قاتلت
تازگي ها مينشيند روبه رويم بيشتر

زير نور ماه ميفهمم كه پهلوي تو را
از تمام عضوها بايد بشويم بيشتر..
.

هفت سین فاطمیه

رسیده عیدو دلها شاد و خرم                  همه در فکر دیدارند با هم

همه آماده اند سفره بچینند                    به فکر سفره های هفت سینند

منم در سفره دارم هفت سین را            ولی توأم شده با داغ زهرا

بود سین نخستین سیلی کین                 به روی مادرم با دست سنگین

ببین بر سفره سین دومم را                    که سویی نیست در چشمان زهرا

بگویم سین سوم تا بسوزی                     که مادر سوخت بین کینه توزی

از این ماتم دل حیدر غمین است               که سین چهارم سقط جنین است

 به روی سفره سین پنجم این است          سر سجاده اش زینب حزین است

 شده سفره پر از اشک شبانه                  ششم سین مانده سوت و کور خانه

 چه گویم ای عزیز از سین آخر                  بود آن سینه ی مجروح مادر

قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی! موجود عارفانی، آرزوی دل مشتاقانی، مذکور زبان مداحانی، چونت نخواهم که نیوشنده ی آواز داعیانی، چونت نستایم که شاد کننده ی دل بندگانی، چونت ندانم که زین جهانی،  چونت دوست ندارم که عیش جانی؟

الهی! تا رهی را خواندی، رهی را در میان ملاء تنهاست، تا گفتی که بیاهفت اندام رهی شنواست، از آدمی چه آید؟ قدر آدمی پیداست، کیسه تهی و باده پیماست، این کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رجاست، اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست، بناز کسی است که از دیدن رهاست و با خود به جفاست، اگر آسیای گردان است چه بود قطب مشیت به جاست.

ای دوست به جملگی ترا گشتم من                     حقا که در این سخن نه زرق است و نه فن

گر تو ز خودی خود برون جستی پاک                            شاید صنما بجای تو هستم من

الهی! اگر کسی ترا به طلب یافت من خود طلب از تو یافتم، ار کس ترا به جستن یافت من به گریختن یافتم.

الهی! چون وجود تو پیش از طلب و طالب است، طالب از آن در طلب است که بیقراری برو غالب است، عجب آن است که یافت نقد شد و طلب برنخاست حق دیده ور شد و پرده ی عزت بجاست.

الهی! اگر زاریم در تو زاریدن خوشست ور نالیم بر تو نالیدنمان در خور است.          الهی! از خاک چه آیدمگر خطا و از علت چه زاید مگر جفا و از کریم چه آید جز وفا.                الهی! باز آمدیم با دو دست تهی چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی.      الهی! گنج درویشانی، زاد مضطرانی، مایه ی امیدگانی، دستگیر درماندگانی. چون می آفریدی جوهر معیوب می دیدی، می برگزیدی، و با عیب می خریدی و بر نگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی بمگذار و در سایه ی لطفت میدار و جز به فضل خود مسپار.

    گر آب دهی نهال خود کاشته ای                     ور پست کنی بنا خود افراشته ای

   من بنده همانم که تو پنداشته ای                     از دست میفکنم چو برداشته ای

ای دختر عقل و خواهر دین

ای دختر عقل و خواهر دین
وی گوهر درج عز و تمکین

قسمت شده پای بند مویت
ای علم و عمل مقیم کویت

ای میوه شاخسار توحید
همشیره ماه و دخت خورشید

وی گوهر تاج عالمیت
فرخنده نگین خاتمیت

گل خاطره شمیم رویت
صد سلسله دل مقیم کویت

خاک قدمت شفای دلهاست
خشنودی تو رضای زهراست

تو بنت کریمه رسولی
تو زاده عصمت بتولی

بانو به دعای مستجابی
دریاب مرا به یک نگاهی...

در وصف تو ای محبوب دلها

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها                                           بر باد شده در سر سودای تو سرها

در گلشن امید به شاخ شجر من                                                       گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها                                                   وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابه‌ی هجر تو روان‌ها                                                    پالوده ز اندیشه‌ی وصل تو جگرها 

وی مهره‌ی امید مرا زخم زمانه                                                  در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم                                              بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها

 خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت                                          از بی خبری او به جهان رفت خبرها

 

 

گزیده ای از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

 

خدایا! نه شناختِ تو را توان نه ثناءِ تو را زبان،نه دریای جلال و کبریاءتو را کران، پس تو را مدح و ثنا چون توان، تو را که داند که تو را تو دانی تو، تو را نداند کس، تو را تو دانی و بس.

ای مهیمن اکرم! ای مفضل ارحم! ای متحجب به جلال و متجلی به کرم، قسام پیش لوح و قلم، نماینده ی سورِ هُدی پس از هزاران ماتم، بادا که باز رهم روزی از زحمت حوا و آدم، آزاد شوم از بند وجود و عدم، از دل بیرون کنم این حسرت و ندم، با دوست برآسایم یکدم، در مجلس انس قدح شادی بر دست نهاده دمادم، تا کی سخن اندر صفت خلقت آدم، تا کی جدل اندر حدث و قدمت عالم، تا کی تو زنی راه برین پرده و تا کی بیزار نخواهی شدن از عالم و آدم.

ای نزدیکتر به ما از ما! و ای مهربانتر به ما از ما! نوازنده ی ما بی ما، به کرم خویش نه به سزاء ما، نه کار به ما، نه بار به طاقت ما نه معاملت در خور ما، نه منت به توان ما، هرچه کردیم تاوان بر ما، هرچه تو کردی باقی بر ما، هرچه کردی به جای ما، به خود کردی نه برای ما. آه از روز اول اگر آن روز عنایت بود، طاعت سبب مثوبت است و معصیت سبب مغفرت، و اگر آن روز عنایت نبود، طاعت سبب ندامت است و معصیت سبب شقاوت، شکر که شیرین آمد نه به خویشتن آمد، حنظل که تلخ آمد نه به خویشتن آمد، کار نه به آن است که از کسی کسل آید و از کسی عمل، کار آن دارد که شایسته ی خود که آمد در ازل.

الهی! اگر در کمین سر تو به ما عنایت نیست، سرانجام قصه ی ما جز حسرت نیست ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را به جستن چه کار.

الهی! هرکس را امیدی، و امید رهی دیدار، رهی را بی دیدار نه به مزد حاجت است نه با بهشت کار، مرا تا باشد این درد نهانی، ترا جویم که درمانم تو دانی.

الهی! او که ترا به ضایع شناخت بر سبب موقوف است، و او که ترا به صفات شناخت در خبر محبوس است. او که به اشارت شناخت صحبت را مطلوب است، او که ربوده ی اوست از خود معصوم است.

ای شمع جهان افروز بیا

ای شمع جهان افروز بیا

وی شاهد عالم سوز بیا

ای مهر سپهر قلمرو غیب

شد روز ظهور و بروز بیا

ای طائر سعد فرخ رخ

امروز  توئی  فیروز  بیا

روزم از شب تیره تر است

ای خود شب ما را روز بیا

ما دیده به راه تو دوخته ایم

از ما همه چشم مدوز بیا

عمریست گذشته به نادانی

ای علم و ادب آموز بیا

شد گلشن عمر خزان از غم

ای باد خوش نوروز بیا

من مفتقر  رنجور  توام

تا جان به لبست هنوز بیا

  کمپانی

 

ای امام زیبایی ها

ای امام زیبایی ها! سلام.

پائیز هم آمد، می بینی؟

گویی او هم منتظر است. ابرهایش را بنگر،

برای دوری از تو اشک می ریزند. برگ ریزان برای توست؛

 او هر سال به امید آمدنت زمین را فرش می کند.

چشم برگ ها به آسمان خیره مانده، بلکه منت نهی و بر سرشان قدم گذاری.

 درخت هم عریان می شود تا وقتی تو می رسی، لباس نو بر تن کند و سبز بپوشد.

ولی آقای من؛ بین پائیز و بهار، تنها یک زمستان فاصله است.

 اما بین من و تو جاده ای بی انتها به نام انتظار.

من مسافر این جاده ام. جمعه منزلگه من است و اشک، تنها دارایی ام.

 هر کجا تو باشی، مسیر زندگی من از همان می گذرد.

مولای من؛ می ترسم از خزان.

نکند تو نیایی و قلب من در این جمود یخ زده منجمد شود!

و در این راه، پیش از آنکه به تو برسم، چشمانم به راه سپیدت

خیره بماند و تو را ندیده بمیرم...

انتظار...!

صدای زمزمه های حضور را در میان بغض های هر شبم می شنوم

ولی تمام جمعه های خوب من تهی زآمدنت

غروب شد،سحر برفت،سکوت آمد و برفت ونم نم سپید اشک روی گونه ام روان آمد و برفت تو باز هم

 نیامدی

خسته ام!

ز بهر سالهای بی امان سالهای سبز انتظار وخسته از ستم،از گناه های شیعیان وباز هم...

و جمعه جمعه ندبه ام وندبه ندبه اشک و آه و باز هم ...وبازهم...وباز هم نیامدی.

بیا و با دوباره بودنت تمام کاش های کاش من تمام کن بیا و باز هم بپاش رنگ عشق

رنگ آبی حقیقتی را به روی ، ای کاش های کاش من.

 دلم بسی گرفته است...بهر سالهای با تو بودن ونبودنت،از تو خواندن وندیدنت،از تو گفتن و... .

خواندنی ترین سروده ی من تا ابد به یاد ماندنی.

سخت و مبهمی انتهای انتها.

در جواب و حل تو و امانده ام.

هر کجا می روم هرچه می روم باز هم حضور می باید و ظهور.

بوی عطر سبز پیرهنت عطر خوب آمدنت حسرت دلهای بی قرارمان شده است.

امید روح خفته ام بیا و روشنی بده به قلب های بی قرار.

به بغض های بی امان به انتظارو  انتظار و انتظار...

یا رضا جان...

گلدسته ات

        کهکشانى است

             که سیاهى شهر را تکذیب مى کند

                   پیرامون تو همه چیز بوى ملکوت مى دهد

                         کاشى هاى ایوانت

                                  و این سؤال همیشه

                                             که چگونه مى توان آسمانها را

                                                          در مربعى کوچک خلاصه کرد

                                                                        و پنجره فولاد

                                                                                   التماسهاى گره خورده

                                                                                 و بغضهایى که پیش پاى تو باز مى شوند...

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی...

 

شعری برای حضرت مهدی (عج)

اولین بار که رنگ عددی پیدا شد

جلوه بسیار شد و خوب و بدی پیدا شد

چشم وا کردی و پلک ازلیت گم شد

چشم را بستی و خواب ابدی پیدا شد

با تو هم لیس کمثله سندی یافت و هم

قل هو الله احد را احدی پیدا شد

خواب دیدم کسی از آنسوی غیبت آمد

منتظر بودن ما را سندی پیدا شد

باز بال ملکی زیر دو چشمم خم شد

میوه های جگرم را سبدی پیدا شد

چون که از سنگ صبورم هنری ساخته نیست

من دعا کردم و سنگ لحدی پیدا شد

چوب تکفیر شکست و سر ما آخ نگفت

آخ از قافیه ی بی خردی پیدا شد

سر ما جمع نقیض است که در بستن آن

وال هندی و کلاه نمدی پیدا شد

هر کجا پای شما خورد هزاران چون من

غزل سبزه و کوتاه قدی پیدا شد

شاعر : رضا جعفری

قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی! در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش، در دریایی نشستم که آن را کران نیست، به جان من دردی است که آن را درمان نیست، دیده ی من بر چیزی آمد که وصف آن را زبان نیست، خصمان گویند کاین سخن زیبا نیست، خورشید نه مجرم ار کسی بینا نیست.

الهی! چون از یافت تو سخن گویند، از علم خویش بگریزم، بر زهره ی خویش بترسم در غفلت آویزم نه در شک باشم اما خویشتن در غلطی افکنم تا دمی برزنم.                الهی! آن را که نخواستی چون آید و آن را که نخواندی کی آید؟ ناخوانده را جواب چیست و ناکشته را از آب چیست؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آن کَش بوی گل در کنار است؟ آری، نسب، نسب تقوی است و خویشی، خویشی دین!

الهی! گر کسی ترا به جستن یافت، من به گریختن یافتم، گر کسی ترا به ذکر کردن یافت من ترا به فراموش کردن یافتم، گر کسی ترا به طلب یافت، من خود طلب از تو یافتم.    الهی! وسیلت به تو هم تویی اول تو بودی و آخر تویی، همه تویی و بس، باقی هوس.

الهی! آن روز کجا یابم که تو مرا بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم، اگر به دو گیتی آن روز یابم من بر سودم، ور بودِ تو خود را یابم به نبودِ تو خشنودم....

 

امام زمان در اشعار بزرگان

حضرت امام خمینی (ره)

در غم هجر رخ ماه تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم

                               شب هجران تو اخر نشود رخ ننمایی
                              در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم

                                                                            آید آن روز که در بازکنی پرده گشایی
                                                                            تا به خاک قدمت جان و سر خوش بیازیم

به اشارت اگرم وعده دیدار دهد یار
تا پس از مرگبه وجد آمده در ساز و نواییم

                                       گر به اندیشه بیاید که پناهی سا به کویت
                                     نه سوی بتکده رو کرده و نه راهی حجازیم

                                                                    ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
                                                                           باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم ...

 

ادامه نوشته

میلاد امام زمان (عج) مبارک باد...



ای دل شیدای ما، گرم تمنّای تو

کی شود آخر عیان طلعت زیبای تو

گر چه نهانی ز چشم، دل نبود ناامید

می رسد آخر به هم چشم من و پای تو

نیمه ی شعبان بود روز امید بشر

شادی امروز ما نهضت فردای تو

اگر روزی رسد روی تو بینم


اگر روزی رسد روی تو بینم

گذارم زیر پایت این جبینم

                                  چرا احوال زارم را نپرسی

                                    ابا صالح که از هجرت غمینم

                                                                            اگر سهمی بود مارا زدیدار

                                                                            بگو تا برسر راهت نشینم

خریدی هر چه خوب ازبین ما بود

همه رفتندو من با غم  قرینم

                                       بیا ای دوست دردم را دوا کن

                                        مرا با دیدنت حاجت روا کن

                                                                              بیا مولا که من چشم انتظارم

                                                                               همیشه با غم هجرت بنالم

                                   شود روزی نشینم روبریت

                                  که یک بوسه زرخسارت بچینم...

قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی! از حسرت چندان اشک باریدم که با آب چشم خویش

 

 تخم درد بکاریدم، اگر سعادت ازلی دریابم اینهمه درد پسندیدم،

 

 ور دیده ی من یکبار بر تو آید، در آن دیده خود را نادیدم.

 

الهی! چون من کیست که این کار سزیدم، اینم بس که صحبت

 

 ترا ارزیدم، جز خداوند مفرمای که خوانند مرا.

 

ادامه نوشته