ضرب المثل های ايرانی و کاربرد آنها 1
تو برو فکر خود و خرمن خود را باش که من آرد بيزيده و غربال هم آويخته ام
فرهنگ عوام
43- آدم بي نياز پادشاه است
کـسي که قناعت پيشه کند به کـسي محتاج نمي شود
44- آب از دستش نمي چكد
يا : ناخن خشك است
کنايه از خسيس بودن و خير نرساندن به ديگران است
45- آدمي را زبان فضيحه کند....جوز با مغز را سبکساري
مانند: زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد
يا : زبان در دهان پايبان سر است
شخص نادان را زبانش رسوا کند
سخن نادان و تهي مغز همچون مغز گردوي پوچ است
46- آدم گرسنه دين و ايمان ندارد
گويند مردي از گرسنگي مشرف به مرگ بود. شيطان براي او غذايي آورد به شرط اين که ايمان خود را بفروشد
مرد پس از سير شدن از دادن ايمان به او سرپيچي کرد و گفت : آنچه در گرسنگي فروختم وهم و گمان بود و اعتباري نداشت ، زيرا آدم گرسنه دين و ايمان ندارد
گرگ گرسنه چو يافت گوشت ، نپرسد
کاين شتر صالح است يا خر دجال
47- آدم دروغگو کم حافظه است
فردي که دروغ مي گويد چون حرفهايي که مي زند بر اساس واقعيتي نيست که حتي خودش هم قبول دارد
زود آن را فراموش مي کند و ساعتي ديگر حرفي ديگر مي زند که چه بسا سخن قبلي را نقض کند
48- آدم خوش معامله شريک مال مردم است
" يا " آدم خوش حساب شريک مال مردم است
وفاي به عهد و درستي در معامله اعتماد ديگران را جلب مي کند
پس به جز سرمايه ي خود بخشي از سرمايه ي ديگران نيز در دست تو خواهد بود
چرا که گفته اند بهترين سرمايه اعتماد مردم است
49- از خجالت آب شد
آدمي را وقتي خجلت و شرمساري دست دهد بدنش گرم مي شود و گونه هايش سرخي مي گيرد. خلاصه عرق شرمساري كه ناشي از شدت وحدت گرمي و حرارت است از مسامات بدنش جاري مي گردد. عبارت بالا گوياي آن مرتبه از شرمندگي و سر شكستگي است كه خجلت زده را ياراي سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگي سر تا پا خيس عرق شود و زبانش بند آيد.
اما فعل آب شدن كه در اين عبارت به كار رفته ريشه تاريخي دارد و همان ريشه و واقعه تاريخي موجب گرديده كه به صورت ضرب المثل در آيد.
نقل است روزي مريدي از حيا و شرم مسئله اي از «بايزيد بسطامي» پرسيد. شيخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درويش آب گشت و روي زمين روان شد. در اين موقع درويشي وارد شد و آبي زرد ديد. پرسيد : «يا شيخ، اين چيست؟» گفت : «يكي از در درآمد و سئوالي از حيا كرد من جواب دادم. طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»
به قول علامه قزويني :
«گفت اين بيچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.»
اين عبارت از آن تاريخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردي كه بحث از شرم و آزرم به ميان آيد از آن استفاده و به آن استناد مي شود.
50- از كوره در رفت
اين مثل سائره در مورد افرادي به كار مي رود كه سخت خشمگين شوند و حالتي غير ارادي و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. در چنين مواقعي چهره اشخاص پرچين و سرخ گونه مي شود، رگ هاي پيشاني و شقيقه ورم مي كند ، فريادهاي هولناك مي كشند و خلاصه اعمال و رفتاري جنون آميز از آنها سر مي زند اما ريشه و علت تسميه اين ضرب المثل :
براي گداختن آهن روش اينست كه درجه حرارت كوره آهنگري را تدريجا بالا مي برند تا آهن سرد به تدريج حرارت بگيرد و گداخته و مذاب گردد، زيرا آهن اين خاصيت را دارد كه چنانچه در معرض حرارت شديد و چند صد درجه قرار گيرد، سخت گداخته ميشود و با صداهاي مهيبي منفجر شده از كوره در مي رود، يعني به خارج پرتاب مي شود.
افراد سريع التاثر و عصبي مزاج اگر در مقابل حوادث غير مترقبه قرار گيرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه مي كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج مي شوند و اعمالي غير منتظره از آنها سر مي زند كه پس از فروكش كردن اطفاي نايره غضب از كرده پشيمان مي شوند و اظهار ندامت مي كنند.
51- به در مي گويد ديوار بشنود
به منظور تحذير يا تنبيه کسي به ديگري گوشه و کنايه زدن يا تغير و پرخاش نمودن.
52- به رخ کشيدن
هرگاه نيکي ها و خدمات خود و همچنين بدي ها و ناجوانمردي هاي کسي را يکايک برشمرند و در معرض ديدش قرار دهند تا جاي انکار و تکذيب باقي نماند به اين عمل در اصطلاح عامه گفته مي شود «به رخش کشيدند» يا به عبارت ديگر «بالاخره فلاني به رخش کشيد»، يعني با ايراد حجت و برهان قاطع به طرف مقابل مجال انکار و تکذيب نداد.
اکثريت مردم ايران و ساير فارسي زبانان گمان مي کنند رخ همان چهره و صورت آدمي است و از اصطلاح به رخ کشيدن اين طور بايد استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانيده شد تا از نزديک ببيند و ديگر مجال انکار و تکذيب نداشته باشد.
ولي آن چه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان بر مي آيد از اين رخ معني چهره افاده نمي شود. بلکه رخ در اين مثل و اصطلاح يکي از مهره هاي بازي شطرنج است که جهت نقش موثري که بازي مي کند در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمده است.
53- پالان خر دجال شده
عبارت مثلي بالا هنگامي به کار مي رود که انجام کاري بيش از حد انتظار به طول انجامد و يا آن که با همه ي سعي و تلاش و مجاهدت، آن جا که مي رود به پايانش نزديک شده به طور کلي خاتمه پذيرد به مانع و مشکلي برخورد کند و دوباره، سه باره و چندباره از سر گرفته شود.
در چنين مورد صرفا از باب طنز و تعريض اصطلاحا مي گويند : «پالان خر دجال شده» وگاهي هم گفته مي شود «پالان خر دجال شده، شب مي دوزد صبح از هم وا مي شود».
اين مثل در موردي به کارمي رود که اجراي کاري زياده ازحد انتظار طولاني شود يا هرچند درراه آن بکوشند هر دفعه به مانعي برخورد و ناتمام بماند.
طبيعي است لجاج و يکدندگي وخيره رايي و پيروي از عقل لجوج که به قول اهل اصطلاح نوعي از مهلکات غضبي است دست کمي از پالان خر دجال ندارد که نسنجيده و بدون تامل و تفکر مي بافند و هنوز دير زماني نگذشته همه و همه پنبه مي شود.
53- پنبه اش را زدند
اصطلاح بالا کنايه از اين است که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانيدند که توخالي است و چيزي در چنته ندارد. خلاصه آن طوري که بود (نه آن چنان که مي نمود) شناسانيده و رسوا گرديده است.
يکي از مراسم جالب که در بعض اعياد وجشن ها ضمن ساير برنامه ها اجرا مي شد، اين بود که مسخره و دلقکي لباس مضحک مي پوشيد که داخل و لابلاي آن لباس پر از پنبه بود و قسمت هاي لخت و عريان بدن او هم پوشيده از گلوله هاي پنبه اي بوده است که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتي نشان مي داد.
اين پهلوان نامدار ! با اين ريخت مضحک با يک نفر حلاج که کماني در دست داشت در مقابل تماشاچيان به رقص و پايکوبي مي پرداخت و حلاج در حال رقص و شلنگ اندازي کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان عور و برهنه مي کرد و اين عمل را تا زماني ادامه مي داد که تمام پنبه هاي تن او بر باد مي رفت وچهره ي واقعي و اندام نحيف و مردني و استخوانيش نمودار مي گرديد.
در واقع چون پهلوان پنبه از آيين پهلواني چيزي نمي دانست وازعلايم پهلواني هم جز پنبه هاي گلوله شده که او را به صورت يک پهلوان با سينه هاي برجسته و بازوان سطبر نشان مي داد نشاني ديگرنداشت، لذا چون پنبه اش را زدند ديگر چيزي از او باقي نمي ماند تا اظهار وجود کند. به ناچار در مقابل شليک خنده ي تماشاچيان ازصحنه خارج مي شد و نوبت به پهلوانان واقعي مي رسيد.
با سلام و درود به همه منتظران