مرد زانو زد. پسربچه را گرفت. کودک در تب می‌سوخت. لحظه‌ای چشمان بی‌رمقش را باز کرد و بست. مرد دستی به پیشانی پسرک کشید و مادرش را دل‌داری داد. از گلی که همراه داشت، برگی جدا کرد و گذاشت روی لب‌های خشک کودک. پسرک عطسه‌ای کرد. مرد او را بوسید و به مادرش داد و گفت: «خوب خواهد شد!»

مادر احساس کرد تب کودکش کم‌تر شده است. او را در آغوش گرفت و بوسید. پسرش چشمانش را آرام باز کرد. می‌خواست بخندد.

زن به یاد مرد افتاد. سر بلند کرد تا از او تشکر کند؛ ولی او رفته بود. برخاست و دور تنه کلفت درخت گشت. کسی نبود. فقط جای گام‌های مرد روی خاک‌های سرد کوچه مانده بود. زن به سوی کوچه دوید، ولی مردِ گل به دست را ندید. پسرش خندید و او برگشت به خانه.

برگ گل سرخ، بوی خوشی داشت. چند روز گذشت. پسرک خوب شد. برگ گل هنوز تر و تازه بود. زن آن را در پیاله چینی گذاشت و برای یادگاری، لبه تاقچه، رو به روی پنجره گذاشت. آرزو کرد باری دیگر مرد را ببیند.

مرد گل به دست از کنار پنجره گذشت. رفت و رفت. از دهکده دور شد. روز به نیمه رسیده بود. خورشید می‌تابید و می‌تابید. مرد خسته شده بود. دانه‌های درشت عرق، روی پیشانی‌اش می‌درخشید؛ ولی او پیش می‌رفت.

از لابه‌لای چند تپه قهوه‌ای عبور کرد؛ تپه‌ها شبیه قافله خوابیده شتری بودند. مرد به جاده‌ای رسید که از وسط دشتی می‌گذشت. دو سوی جاده گندم کاشته شده بود. بوته‌ها زرد بودند و خوشه نداشتند. شاخه‌های درختان اطراف جاده هم خشک و بی‌برگ بودند. هیچ صدایی، حتی آواز پرنده‌ای به گوش نمی‌رسید. کمی دورتر، جوانی روی پشته‌ای نشسته بود و با حسرت به بوته‌های زرد بی‌خوشه خیره شده بود. مرد آهسته پیش رفت. صدای گنگ و نامفهومی از پشت صخره روبه‌رویی به گوش می‌رسید. مرد نزدیک جوان ایستاد. سایه‌اش روی جوان افتاد. جوان سربلند کرد. مرد ناآشنا بود. پرسید: «از کدام آبادی آمده‌ای؟»

مرد خندید. جوان آهی کشید و به گل سرخ چشم دوخت.

مرد گفت: «صدای چیست؟»

جوان برخاست. به جاده آمد و گفت: «چند سال است که قحطی و خشک‌سالی ما را بیچاره کرده است.»

همان‌طور که پیش می‌رفتند، ادامه داد: «مردم آمده‌اند دعا کنند تا شاید باران ببارد.»

صخره سیاه را دور زدند و به سوی جمعیت رفتند. کودکان جلوتر از همه نشسته بودند. پیرمردی صحبت می‌کرد و اشک می‌ریخت. مردم روستا، با دیدن مرد برخاستند. همه به گل سرخی خیره شده بودند که در دست او بود. بزرگ روستا که ریشِ سفیدِ بلندی داشت، پیش آمد. از زیر مژه‌های خاکستری‌اش به مرد نگاه کرد و با شگفتی گفت: «این گل زیبا و باطراوت از کدام آبادی است؟»

مرد فقط لبخند زد. خم شد و گل را در دهانه کاریز، روی شن‌های خشک و داغ گذاشت. قنات قطره‌ای آب نداشت. پیرمرد گفت: «اگر امسال هم باران نبارد، همه ما می‌میریم! ایا تو می‌توانی به ما کمک کنی؟»

مرد مژه‌های مشکی و ابریشمی‌اش را روی هم گذاشت. چشمانش را که بست، خال گونه‌اش نمایان‌تر شد. همه پشت سر او صف کشیدند. مرد دستانش را بلند کرد. دستانی سفید و لطیف داشت. زیر لب زمزمه‌ای کرد و سر بر خاک گذاشت. همه صورت بر خاک خشک و سوزان گذاشتند. صدای گریه‌ای بلند شد. بغض ریش سفیدِ روستا ترکید. بعد ناله و گریه دیگران اوج گرفت.

همه اشک می‌ریختند و از خدا کمک می‌خواستند. چند لحظه گذشت. نسیم خنکی وزید. مدتی بعد، ابری هوا را تیره کرد. اولین قطره باران که افتاد، مرد برخاست. گل سرخ را برداشت. برگ نازکی جدا کرد و کنار سنگ سفید، جلو کاریز گذاشت و به راه افتاد.

مردم هنوز سر بر نداشته بودند. فکر می‌کردند، مرد گل به دست دعا می‌خواند. مرد دور شده بود که باران تند بارید. بوته‌های گندم زیر قطره‌های پر آب خم و راست می‌شدند و او آهسته دور می‌شد. وقتی پشت صخره پیچید، صدای شادی مردم را شنید.

مردم که در جست‌وجوی مرد بودند، فقط جای گام‌های خیس او را دیدند که پر از آب زلال باران شده بود و چون بلور می‌درخشید و تا دوردست ادامه داشت. از مرد جوان فقط برگ گل سرخی مانده بود.


مرد در صحرا پیش می‌رفت که صدای هیاهویی شنید. گرد و غباری از پشت تپه‌ای به هوا بر می‌خاست. صدای همهمه بلندتر می‌شد. مرد با شتاب بیش‌تری گام برداشت. از باریکه راه دامنه تپه بالا رفت. وقتی روی تپه رسید، جمعیت بسیاری را دید که بار و بُنه بر دوش، با عجله به تپه نزدیک می‌شدند.

مرد در سایه تک درخت انجیر، بالای تپه ایستاد. عده زیادی بودند. کهن‌سال بودند و خردسال. چند زن سوار گاریی بودند که به گاو لاغرِ سیاهی بسته شده بود.

پیرمردی بزغاله‌ای را دنبال خود می‌کشید. دختر بچه‌هایی را دید که لابه‌لای جمعیت می‌لولیدند. صدایی شنید.

ـ عجله کنید! خواهند رسید!

زنی را دید که در جست‌وجوی کسی بود. یک لحظه گاریی آمد. بعد جیغی بلند شد. وقتی همه به دامنه تپه رسیدند، مرد دست بلند کرد و گفت: «کجا می‌روید؟»

سیل جمعیت از حرکت ایستاد. پیرمردی که عصایی داشت، به پشت سر اشاره کرد و گفت: «فرار می‌کنیم.»

مرد ناراحت شد. پرسید: «چرا؟»

ـ از دست فرمانروا.

مرد گل سرخ را بالا آورد. کمی پایین رفت و گفت: «کمی روشن‌تر صحبت کنید، شاید بتوانم به شما کمک کنم.»

پیرمردِ عصا به دست، جلو آمد و گفت: «جوانان ما کشته شده‌اند. دار و ندارمان را سربازانِ فرمانروا گرفته‌اند. فقط ما مانده‌ایم.»

به زنان و مردان پیر و بچه‌ها اشاره کرد.

ـ چرا؟

ـ فرمانروای ما همیشه در حال جنگ است.

ـ جنگ برای چه؟

پیرمرد با تأسف گفت: «ما هم نمی‌دانیم.»

ـ برگردید به شهر، من با او صحبت خواهم کرد.

ـ به شهر بازگردیم؟ هرگز!

ـ فرمانروا هیچ یک از ما را زنده نخواهد گذاشت.

ـ می‌گوید ما خیانت‌کار هستیم.

مردِ گل به دست گفت: «این بیابان خشک و بی‌انتهاست. به کجا می‌خواهید بروید؟»

همهمه‌ای میان جمعیت اوج گرفت. هر کس چیزی می‌گفت. پیرمرد کمی با مرد گل به دست صحبت کرد. بعد به طرف مردم برگشت. آن‌ها را ساکت کرد و گفت: «این مرد راست می‌گوید. ما اگر در خانه و کاشانه خود بمیریم، بهتر است که در بیابان زنده زنده جان بدهیم و خوراک لاشخورها شویم.»

ـ شاید این مرد جاسوس فرمانروا باشد.

مرد خندید و سری تکان داد. پیرمرد با ناراحتی گفت: «او از راه دوری آمده است. نمی‌بینید چهره‌اش چه‌قدر خسته است. او امیدوار است صلح و آرامش را برقرار کند.»

زنی فریاد زد: «من شوهر و فرزندانم را از دست داده‌ام. دیگر چیزی ندارم. حاضرم برگردم و با فرمانروا بجنگم.»

هیاهویی در صحرا پیچید. بعضی‌ها غُر می‌زدند. گروهی از فرمانروا می‌ترسیدند. مرد گل به دست کنار پیرمرد ایستاد و کمی صحبت کرد. حرف‌های او به همه آرامش می‌بخشید؛ ولی گروهی تصمیم نداشتند برگردند. پیرمرد گفت: «یا پیروز می‌شویم و به خانه‌های‌مان بر می‌گردیم یا در سایه دیوارهای شهرمان کشته می‌شویم.»

بعد دنبال مرد راه افتاد. جمعیت تپه را دور زدند. فقط عده کمی بودند که نمی‌دانستند چه‌کار کنند. هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدند، ترس آن‌ها بیش‌تر می‌شد.

در انتهای جاده، گرد و غباری بلند شده بود که لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد. زمین می‌لرزید. از میان گردباد، چند سوار بیرون جهیدند. آن‌ها با شتاب پیش می‌آمدند. خشمگین بودند. صدای گریه چند دختربچه بلند شد. زن‌ها با نگرانی به مرد گل به دست نگاه می‌کردند. فرمانده سواران که نزدیک شد، با دیدن مرد گفت: «این غریبه کیست؟ همین مرد شما را به شورش واداشته.»

وقتی سربازان رسیدند، ادامه داد: «شهر ما جای یک مشت شورشی نیست. فرمانروا به شما نیازی ندارد.»

مردِ گل به دست گفت: «این‌ها پدرها و مادرهای شما هستند.»

ـ ما پدر و مادری نداریم. همه را تیرباران کنید.

مردِ گل به دست جلو رفت. دستش را بالا آورد. گل سرخ درخشید. سربازان که آماده بودند شلیک کنند، کمی عقب رفتند.

ـ چرا معطل‌اید؟

مرد خندید. با شلیک اولین گلوله، مِه سبز رنگی به هوا برخاست. مرد باز هم خندید. گلوله‌ها که از لوله تفنگ‌ها بیرون آمدند، شبیه گل سفید شدند و پیچ و تاب خوردند و جمعیت را گل باران کردند.

فرمانده با خشم گفت: «این مرد جادوگر است. آن‌ها را به توپ ببندید.»

صدای غرش توپ‌ها بلند شد. گلوله به زمین نرسیده، تکه‌تکه می‌شد. بوی خوش شکلات و شیرینی فضا را پر کرده بود. بچه‌ها دنبال شکلات‌ها می‌دویدند. هر گلوله توپی که شلیک می‌شد، غذای بیش‌تری بر سر جمعیت می‌ریخت. آن‌ها با هیجان فریاد می‌زدند. فرمانده که ترسیده بود، دستور عقب‌نشینی داد. جمعیت شاد و خوش‌حال، دنبال مردِ گل سرخ به دست، به سوی سربازان می‌رفتند. مرد از آن‌ها خواست آسیبی به فرزندان خود نرسانند. سربازان عقب رفتند. پشت سر آن‌ها، سیل جمعیت وارد شهر شد.


خانه‌های شهر رو به خرابی بودند. برگ درختان کنار خیابانها خشک و زرد شده بود. جوی‌ها بوی لجن می‌داد.

سربازان لباس آهنین به تن داشتند. در صفهای منظم ایستاده بودند. آماده بودند، اما جرأت نداشتند به سوی مرد شلیک کنند. همه محو تماشای گل سرخ او شده بودند. فرمانده که با چهره‌ای رنگ پریده نزدیک فرمانروا بود، به مرد اشاره کرد و گفت: «هر چه شلیک کردیم، فایده‌ای نداشت.»

مرد با اطمینان پیش می‌آمد. لباس سفید بلندی که به تن داشت او را باشکوه‌تر نشان می‌داد. با هر گام، لبه‌های لباسش پیچ و تاب می‌خورد. فرمانروا نگاه از گامهای او بر نمی‌داشت. فکر کرد: «هر کس هست وقت خوبی رسید.» می‌توانست با همراهی او همه جا را فتح کند و بر دشمنانش پیروز شود. اندیشید باید با او دوست شوم تا بتوانم از توانایی‌اش استفاده کنم. از اینکه می‌دید اسلحه‌های دشمنانش شلیک نخواهند کرد، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. گفت: «ساعتی بعد همراه میهمانان به سوی میدان جنگ خواهیم رفت. او خسته است.»

سربازها تعجب کرده بودند. مگر مرد چه کسی بود؟ حتماً پیک مهمی بود. فرمانروا او را به سمت قصرش راهنمایی کرد.

وقتی درهای چوبی و قهوه‌ای قصر بسته شد، فرمانده نفسی کشید و رفت لبه سکو نشست. نگاهها به طرف قصر بود.

صدای گامهای مرد در تالار کاخ طنین‌انداز بود. سنگین و باوقار قدم بر می‌داشت. گویی جای پایش بر مرمرهای سرخ کف تالار باقی می‌ماند. فرمانروا به گل سرخ نگاهی انداخت و گفت: «گل زیبایی است؛ به رنگ خون است.»

مرد فقط لبخندی زد. فرمانروا به چهره او دقیق شد و گفت: «مرد زیرک و باهوشی به نظر می‌ایی. آن‌طور که فرمانده می‌گفت با دست خالی، سربازان او را عقب رانده‌ای.» فکر می‌کنم اگر با هم باشیم، هیچ نیرویی نخواهد توانست در برابر ما مقاومت کند. احساس می‌کنم تو برای فرماندهی در جنگ لایق‌تری.»

مرد گلش را بویید. عطر آن در کاخ پراکنده شد. گفت: «جنگ؟ چرا جنگ؟»

ـ برای صلح و آرامش! فکر نمی‌کنی اگر یک نفر در دنیا حکومت کند، همه در آرامش زندگی خواهند کرد. فرصت مناسبی است با نیرویی که تو داری موفق خواهیم شد.

مرد به سوی پنجره رفت. نرده فولادی بزرگی پشت پنجره نصب شده بود. سربازان خسته، آماده حرکت بودند. گفت: «ایا تو به مردم شهر و دیار خودت توجه کرده‌ای؟ ایا با دقت به چشمان سربازانت نگاه کرده‌ای؟

فرمانروا قهقهه‌ای زد. به سوی پنجره آمد. گل سرخ مرد در آفتاب زیباتر می‌نمود. گفت: «تا به حال چنین گل سرخی ندیده‌ام. بده آن را ببویم.»

مرد دوباره تبسمی کرد و برگی کَند و گفت: «بیش از این مال تو نیست.»

فرمانروا با خشم برگ را انداخت و گفت: «بیش از نصف جهان از من است.»

مرد باز خندید. فرمانروا صورتش سرخ شد و گفت: «مرا مسخره می‌کنی؟ زندانهای ترسناک من پر از اسیران جنگی است.»

ـ مگر نمی‌خواهی پیروز شوی؟

فرمانروا کمی آرام شد. به توانایی مرد نیاز داشت. با خوشحالی گفت: «آخرین جنگم خواهد بود.»

ـ از کجا می‌دانی؟

سکوت بر تالار قصر سایه انداخت. مرد خم شد، برگ گل را برداشت و کف دست گوشت آلود فرمانروا گذاشت و گفت: «این برگ راهنمای تو خواهد بود.»

فرمانروا برگ را بویید. عطر ملایمی داشت. تا به حال گلی چنین نبوییده بود. چشمانش را بست. احساس می‌کرد نیرویی تازه در وجودش شکل می‌گیرد. چشمانش را که باز کرد مرد را خندان دید؛ اما این‌بار ناراحت نشد. گفت: «تو می‌گویی چکار کنیم؟»

ـ زندگی دوباره ببخش!

ـ در هر صورت ما باید پیروز شویم.

ـ من به تو کمک می‌کنم.

فرمانروا خندید. مرد درباره خرابی شهر و ناراحتی مردم صحبت می‌کرد. فرمانروا گاه چهره درهم می‌کشید و گاه تبسم می‌کرد. لحظه‌ها به سرعت سپری می‌شدند. حرفهای مرد تازگی داشت.

خورشید قِل می‌خورد و از شهر دور می‌شد. سربازها که نشسته بودند، منتظر بودند ببینند چه می‌شود. وقتی پرده جلو پنجره کنار رفت، مرد را دیدند که به آنها اشاره می‌کرد و چیزی به فرمانروا می‌گفت و او سر تکان می‌داد. همه نگران بودند.

فرمانروا نگاهی به بیرون انداخت. هوا رو به تاریکی بود. گفت: اگر ما دیر بجنبیم، دشمن حمله خواهد کرد.»

مرد گفت: «اگر ما با هم متحد شویم، ...»

فرمانروا خندید و ادامه داد: «و دوست.»

فرمانروا برگ گل را روی میز گذاشت. وقتی دید هوا تاریک شده است، فرمانده را صدا زد و از او خواست سربازان را امشب مرخص کند و ادامه داد: «به خاطر متحد جدیدمان، امشب جشن باشکوهی برپا کنید.»

لحظه‌ای بعد فریاد خوشحالی سربازان از پشت پنجره به گوش رسید. مرد به فرمانروا لبخند زد و گفت: «تو به مردم شهر خودت فکر کرده‌ای؟ ایا یک‌بار در خیابان‌هایش قدم زده‌ای؟»

فرمانروا شانه بالا انداخت و گفت: «این حرفها باشد برای بعد. امشب جشن داریم.»

شب، همه در جنب و جوش بودند. به دستور فرمانروا، همه مردم شهر مهمان او بودند. شهر نورباران می‌شد. چراغهای رنگارنگ، شهر را چون باغ پر میوه‌ای کرده بود. فرمانروا می‌خواست هر طور شده دل مرد نا آشنا را به دست بیاورد. با نیروی جادویی او، دیگر کسی نمی‌توانست در برابرش مقاومت کند؛ اما در اوج شادی مردم، مرد شهر را ترک کرد.

نیمه شب، وقتی مردم، خندان به خانه‌هایشان رفتند و فرمانروا به خود آمد، از مهمان پرسید؛ ولی کسی از او خبری نداشت. تمام شهر را گشتند، اثری از او نیافتند. سپیده دم که کمی باران باریده بود، جای پاهای او را بر سنگفرش خیابان دیدند که زیر نور مهتاب می‌درخشید.

مرد از شهر بیرون رفته بود. عده‌ای تا رودخانه گامهای او را دنبال کردند؛ اما خبری از او نیافتند. چند روز بعد دختر بچه‌ای می‌گفت که جای پای او را روی آب زلال رود دیده است؛ اما کسی حرف او را باور نکرد.


ـ من باید بروم آن مرد را پیدا کنم، مادر!

ـ جاده پر از راهزن و حیوان درنده است.

ـ من دیگر قوی شده‌ام. باید بروم.

پسر اصرار می‌کرد و مادر نمی‌پذیرفت. زن نگاهی به قیافه پسرش انداخت. کشیده و خوش اندام بود. چشمان آبی‌اش می‌درخشید. پسرش تا به حال هر سال از او می‌خواست، قصه سالها پیش را تعریف کند؛ قصه مردی با گل سرخ؛ اما حالا که پانزده سالش شده بود، تصمیم داشت برود و از او که جانش را نجات داده تشکر کند. مادر گفت:

ـ صبر کن، شاید دوباره بیاید!

پسر گفت حریری را که برگ گل در آن بود از لبه پنجره برداشت و بویید. برگ هنوز تازه بود. پسر چشمانش را بست و سعی کرد مرد را در ذهنش تصور کند؛ اما نتوانست. صدای بره‌ای که کنج حیاط بود، بلند شد. پسر گفت: «بره را پیشکش او می‌کنم.»

ـ درست است که او تو را از مرگ نجات داده، اما معلوم نیست کجاست!

چشم به کوچه دوخت. کوچه‌ای که سالها پیش مرد از آن گذشته بود. درخت انبه هم خشک شده بود. جز چند جای پا نمانده بود که وقتی باران می‌بارید می‌درخشید. پسر باز اصرار کرد. مادر با اندوه آهی کشید. حریر را گرفت و به چشمانش مالید و آن را به بازوی پسرش بست. پسر لبخند زد.

اول بهار بود. باران ملایمی می‌بارید. ابر آن‌قدر نازک بود که پرتو خورشید آن را برق انداخته بود. پسر رفت. ریسمان بره را از میخ باز کرد و به گردن حیوان گره زد. بره چندبار بع بع کرد. پسر گفت: «این هم خوشحال است.»

ـ بگو تمام دارایی ما همین بود.

پیشانی پسرش را بوسید. وقتی او به راه افتاد، ادامه داد: «یادت باشد، او پیراهن سفید بلندی به تن دارد با گل سرخی در دست.»

پسرک در اولین روز بهار قدم در جاده گذاشت. بره به دنبالش می‌دوید؛ چابک و سبک. مادرش دست به تنه درخت گذاشته بود و اشک می‌ریخت و دعا می‌کرد.

پسرک رفت و رفت. بره پشت سرش جست و خیز می‌کرد. از میان چند تپه گذشتند و به یک دوراهی رسیدند. یک طرف جاده‌ای خشک بود و سمت دیگر جاده‌ای سرسبز. با خود گفت: «حتماً مرد از جاده سبز رفته است.» درست حدس زده بود. کمی که جلوتر رفت، سبزه‌ها خیس شبنم بودند. جای گامهایی شبیه رد قدمهای جلو خانه‌شان را دید.

قدم تند کرد. از دور، دشت سرسبزی نمایان شد. تپه‌ای را دور زد. بره بع بع کرد. پسرک خوشحال به زمینها نگاه کرد. بوته‌های شاداب گندم، در دو طرف جاده کج و راست می‌شدند و در نسیم می‌رقصیدند. چهچهه بلبلان و آواز خوش قناریها به گوش می‌رسید. صخره سیاه را که پشت سر گذاشت، قمریی که بالای درخت توپ بود، نزدیک قنات شروع به خواندن کرد.

پسرک به سوی کاریز رفت. تشنه بود. آب زلال و شفافی روان بود. نشست. بره پوزه بر آب گذاشت. پسرک دست و صورتش را شست. مشتی آب نوشید. آب بوی برگ گل را می‌داد. کمی فکر کرد. دوباره آب خورد. فوری پارچه را از بازویش باز کرد و برگ را بیرون آورد و بویید. با خوشحالی فریاد زد: «او را پیدا کردم. همین نزدیکی است.»

قمری روی درخت پرواز کرد و رفت. پسرک برخاست. ریسمان را گرفت و با شتاب به سوی روستایی که بالای تپه بود، دوید.

ـ دیگر کسی او را ندید.

ـ نگفت کجا می‌رود؟

پسرک ناامید شده بود. به راه افتاد تا از روستا بیرون برود. پیرمردی گفت: «خسته‌ای. بمان کمی استراحت کن.»

ـ نه! باید زود بروم او را پیدا کنم. مادرم چشم به راه است.

مردم روستا دور پسرک جمع شده بودند. هر کس چیزی می‌گفت. سالها پیش، مرد آمده و رفته بود. مردی گفت: «کم کم داشتیم مرد گل به دست را فراموش می‌کردیم.»

ـ خوب است ما هم کسی را بفرستیم تا از او تشکر کند.

همه ساکت شدند و به جوان نگاه کردند. چشمان جوان می‌درخشید. معلوم نبود مرد کجا رفته بود. جوان کنار پسرک ایستاد. بره پاهای او را بویید. کسی چیزی نمی‌گفت. جوان، شجاع‌ترین مرد روستا بود. بازوانی قوی داشت. گفت: «من هم می‌روم.»

چند نفر آه کشیدند. ریش سفید روستا گفت: «حالا که تو تصمیم داری بروی با این پسر پیدایش کنی، من اسب سفید و قوی‌ام را به شما می‌دهم. راه طولانی است.»

هر کس می‌خواست چیزی به جوان بدهد تا هدیه ببرد؛ اما ریش سفید روستا گفت که راه سختی در پیش دارند. جوان خندید. پیرزنی با سینی اسپند و کُندُر آمد. بوی خوش در میدان روستا پیچید. جوان، فرزند پیرزن بود. پیشانی او را بوسید. می‌خواستند راه بیفتند که ریش سفید آبادی گفت: «راستی، او نشانه‌ای برای ما گذاشته. آن را با خود ببرید.»

بعد کسی را فرستاد تا برود برگ گل را بیاورد. برگ سرخ در تُنگ بلوری کوچکی بود. پیرمرد گرد و غبار تنگ را پاک کرد و در آن را باز کرد. بوی عطر بلند شد. پسرک پارچه حریرش را باز کرد و گفت: «او به مادر من هم یکی داده است.»

همه سرک کشیدند. می‌خواستند بپرسند چرا به او گل داده است که ریش سفید تُنگ را به جوان داد و گفت: «زودتر راه بیفتید، وگرنه هوا گرم می‌شود.»

چند کاسه آب پشت سرشان ریخته شد. بره که ترسیده بود، بع بعی کرد و چند بار بالا و پایین جست. همه خندیدند. از آخرین کوچه که گذشتند، هنوز صدای خنده می‌آمد.

به طرف کاریز رفتند. مردمی که روی پشت بامها رفته بودند برایشان دست تکان می‌دادند. نشستند و نوشیدند. پسرک گفت: «بوی گل سرخ می‌دهد.»

جوان سری تکان داد. برخاست و گفت: «او از این راه رفته بود.»

کنار صخره سیاه، سوار اسب شدند. بره بع بع کرد. پسرک گفت: «تو بهتر است پیاده بیایی.»

رفتند و رفتند. هوا گرم شده بود. گرسنه و تشنه بودند. بیابان بی انتها بود. هیچ اثری از مرد نبود. بیابان خشک و بی علف بود. فقط کنار جاده گاهی سبزه‌هایی دیده می‌شدند که وقتی در باد تکان می‌خوردند، پسرک حس می‌کرد جای قدمی است.

ـ تو فکر می‌کنی آن مرد چه کسی بوده است؟

ـ مادرم می‌گفت که او نجات دهنده است. می‌گفت وقتی نفس می‌کشید، احساس می‌کرده که هوا بهاری می‌شود.

ـ تو او را دیده‌ای؟

ـ نه!

ـ برای چه می‌خواهی پیدایش کنی؟

پسرک آهی کشید. صحبت می‌کردند و جلو می‌رفتند. به تپه‌ای رسیدند. خسته و ناامید شده بودند. جوان گفت: «کاش کسی را می‌دیدیم! شاید از او خبری می‌داشت.»

از باریکه راه مارپیچ تپه بالا رفتند. پسرک از خوشحالی فریادی کشید. بره که روی زانوانش بود بع بعی کرد. پسرک گفت: «پیدایش کردیم.» و به چهره خندان جوان نگاه کرد.

پایین تپه، کمی دورتر، شهر سرسبزی دیده می‌شد.

ـ شهر آن مرد است!

جوان با رضایت لبخندی زد. بره که بوی علف تازه احساس کرده بود، آرام نمی‌گرفت. پسرک بره را روی زمین گذاشت. بره شروع کرد به دویدن. بالا و پایین می‌پرید، دور خود می‌چرخید و پیش می‌رفت. اسب هم شیهه کشید. از تپه سرازیر شدند. حس می‌کردند جای پای مرد اطراف جاده دیده می‌شود. جوان ضربه‌ای به پهلوی اسب زد. اسب سم بر زمین کوبید و به دنبال بره تاخت.


درختانِ تنومند سرو و چنار شاداب بودند. آب زلالی در جویها روان بود. درهای خانه‌ها از تمیزی برق می‌زدند. شهر زیبایی بود. مردم آن شاد و سرحال بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند. جوان گفت: «مطمئن هستم این شهرِ همان مرد است.»

از کوچه باریکی گذشتند و وارد خیابان سنگفرش شدند. جلو یک گل فروشی ایستادند. دختری با دسته گلِ یاسی در دست بیرون آمد و رفت.

پسرک از اسب پیاده شد و پیش رفت.

ـ گل می‌خواهی، پسرم!

ـ ما در جستجوی مردی هستیم که خالی مشکی...

پیرمرد گل فروش به گلهای رز نگاه کرد. پسرک خندید و گفت: «اینجاست؟»

پیرمرد با حسرت آه کشید و گفت: «اینجا؟»

ـ خانه‌اش کجاست؟

ـ شبی مهمان ما بود؛ اما فرمانروا او را...

ـ او را کشت؟

ـ نه، فرزندم! بهتر است از خودش بپرسید.

و نشانی کاخ را به آنها داد.

جوان هم پیاده شد. با هم وارد کوچه دراز و باریکی شدند. دیوارهای کوچه پوشیده از شمشاد بود. پسرک سنگ صیقلی خیسی را نشان داد و گفت: «جای پا»

پس مرد از همان کوچه گذشته بود. با شتاب کوچه را طی کردند. به میدان بزرگی رسیدند. چند اسب و کالسکه، در آفتاب بهاری ایستاده بودند. سایه‌های بلند کاج به دیوار کاخ فرمانروا می‌رسید. رنگین کمان زیبایی، زیر قطره‌های فواره بلند وسط میدان بر هوا نقش بسته بود. جوان گفت: «شهر رؤیاها.»

به طرف دیگر میدان رفتند. بره بع بع کرد. پسرک گفت: «من بویی شبیه برگ گلم حس می‌کنم.»

جوان پوزه اسبش را که هوا را می‌بویید، نوازش کرد و گفت: «شاید در کاخ فرمانروا باشد.» و به سمت در کاخ رفتند.

فرمانروا از پشت پنجره پسرک و جوان را دید که به کاخ نزدیک می‌شدند. ناآشنا به نظر می‌رسیدند. جوان را دید که به کاخ اشاره می‌کرد. معلوم بود دنبال کسی یا چیزی هستند. آهی کشید. امید داشت یک بار دیگر مرد گل سرخ به دست را ببیند. هر روز از پشت پنجره به خیابان نگاه می‌کرد. عده زیادی را برای پیدا کردن مرد فرستاده بود؛ اما هیچ نشانی از او نیافته بودند. یکباره فکری در ذهنش جرقه زد: «نکند از جانب او آمده باشند.» پنجره را باز کرد. بوی آشنایی حس کرد. به قاب روی میز نگاه کرد. بوی برگ گل بود. فریاد زد. صدایش می‌لرزید. فاصله زیاد بود و آن دو متوجه نمی‌شدند. فوری نگهبان مخصوص را خواست. آن دو را نشان داد و گفت: «آنها را پیش من بیاورید.»



لحظات به کندی سپری می‌شد. فرمانروا قدم می‌زد. می‌رفت و می‌آمد. در که باز شد، فرمانروا به طرف آنها رفت. پسرک بره‌اش را آورده بود. نگهبان می‌خواست چیزی بگوید که فرمانروا گفت: «از کجا می‌ایید؟ از طرف او آمده‌اید؟»

ـ چه کسی؟

پسرک گفت: «ما در جستجوی مردی هستیم که برگ گل را در قابی طلایی دید.»

به طرف میز رفت. آن را برداشت و گفت: «او اینجاست؟»

فرمانروا قاب زرین را گرفت. به نرمی به برگ گل دست کشید. آن را بویید و با اندوه گفت: «یعنی شما هم از او خبری ندارید؟»

چشمان فرمانروا به اشک نشسته بود. پسرک و جوان برگهای خود را بیرون آوردند. جوان گفت: «ما هم می‌خواهیم صاحب این گل را پیدا کنیم.»

ـ جای قدمهایش را تا اینجا دنبال کرده‌ایم.

پسرک این را گفت و نخ بره را کشید که داشت میزها و مبلها را بو می‌کرد.

ـ نیمه شبی رفت و مرا تنها گذاشت.

فرمانروا گوشه تخت نشست. سرش را میان دو دست لرزانش گرفت و ادامه داد: «قصد داشتم با کمک نیروی جادویی او بر همه غلبه کنم، ولی وقتی رفت، خودم اسیر خیالش شدم.»

جوان پرده حریر را از جلو پرده کنار زد و پنجره را باز کرد. آفتاب تابید به برگهای گل، روی میز عسلی. برگهای سرخ طراوت تازه‌ای یافتند.

فرمانروا پوزه بره را نوازش کرد و گفت: «آن مرد آرامش را برای ما هدیه آورد و زود رفت. سالها انتظار مرا خسته کرده است.»

ـ شما هم می‌توانید با ما بیایید. حتماً پیدایش می‌کنیم.

فرمانروا با تعجب به سمت پسرک چرخید.

ـ من؟

پسرک به جوان نگاه کرد و هر دو به سوی فرمانروا. چشمان پیر فرمانروا می‌درخشید. حاضر بود همه چیزش را از دست بدهد، اما مرد را پیدا کند. برخاست.

شب تاریکی بود. پسرک، جوان و فرمانروای پیر، با احتیاط از شهر بیرون آمدند. نسیم خنکی می‌وزید. آسمان ابری بود. هر سه آهسته قدم بر می‌داشتند. صدای راه رفتن نرمِ بره میان تراپ تروپ سمهای اسب گم شده بود.

ابر از روی ماه کنار رفت. مهتاب سبزه‌ها را روشن کرد. جریان ملایم رود به گوش می‌رسید. از لابه‌لای چند درخت گذشتند و به رودخانه رسیدند. ایستادند.

رود در مهتاب موج می‌زد. فرمانروا با حسرت آهی کشید و گفت: «مردم شهر جای گامهای او را تا اینجا دنبال کرده بودند.»

نسیم لرزه بر تن فرمانروا انداخت. هر سه به قرص کامل ماه وسط رود پرچین و شکن خیره شده بودند. فرمانروا می‌خواست بگوید که دختری جای پای او را روی آب دیده است که پسرک فریاد زد: «نگاه کنید. شما هم جای پا را روی ماه می‌بینید؟»

جوان خم شد. فرمانروا چشمان کم سویش را تنگ کرد. جوان که فریاد زد، اسب شیهه‌ای کشید. گفت: «راست می‌گوید.»

فرمانروا که از شوق نمی‌دانست چکار کند وارد آب شد. بعد جوان، پسرک و بره را سوار اسب کرد و خود افسار را گرفت و از رودخانه عبور کردند.

آن طرف رودخانه، هوا گرم بود. کمی که جلو رفتند، تاریکی باز صحرا را فراگرفت. رفتند و رفتند. به دهکده خرابه‌ای رسیدند. خانه‌ها خالی بود. هیچ صدایی نمی‌آمد؛ سکوت. فقط بوی سوخته چوب و نی می‌آمد. کسی همه چیز را آتش زده بود. سرگردان بودند که به کدام طرف بروند. در چند خانه را کوبیدند. صدایی نیامد. جوان گفت: «هیچ کس اینجا نیست.» و بالای دیواری رفت؛ اما اثری از کسی نیافت. ناامید شده بودند. پسرک برگ گلش را در آورد و بویید. فرمانروا خسته تکیه به دیوار داد. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد. بره بع بع کرد. پسرک برخاست و گفت: «شما هم احساس می‌کنید، بوی گل.»

فرمانروا هوا را بو کشید. جوان پایین آمد، گره در ابرو انداخت. خوشحال خندید و گفت: «از طرف راست، نه؟» و به راه افتادند.

شب به نیمه نرسیده بود. فرمانروا و پسرک سوار اسب بودند. جوان جلوتر و بره کنار او پیش می‌رفتند. سمهای اسب تاپ تاپ بر زمین خشک صدا می‌کرد. خوشحال در جهت نسیم می‌رفتند.

از دوردست، سر و صدایی به گوش می‌رسید؛ هیاهو، شیهه اسب و فریاد چند نفر. جوان ایستاد. اسب گوشهایش را چرخاند. فرمانروا سر چرخاند تا صدا را بهتر بشنود. بره خودش را به پاهای جوان مالید. فرمانروا گفت: «شاید به نزدیک شهر یا آبادیی رسیده‌ام.» کمی فکر کرد و ادامه داد: «نه، من بارها از این منطقه لشکرکشی کرده‌ام؛ دشت حاصلخیزی است؛ اما شهری ندارد.»

ـ این موقع شب، صدای چیست؟

صحبت می‌کردند. ناگهان فریاد کلفتی تاریکی را شکافت.

ـ اگر تکان بخورید، کشته خواهید شد.

بعد چند نفر از پشت بوته‌های خار بلند شدند. هر کدام اسلحه‌ای داشتند. نزدیک‌تر که آمدند، یک‌نفرشان گفت: «جاسوسان دشمن!»

ـ بیچاره‌ها فکر کرده‌اند، ما خوابیم.

ـ آنها را بکشیم. نیازی به اطلاعات آنها نداریم. صبح زود...

فرمانروا دست به سر پسرک کشید. که با ترس افسار را گرفته بود. گفت: «ما خبرهای مهمی داریم.»

ـ بهتر است آنها را نزد پیشوا ببریم.

ـ ما در جستجوی یک مرد هستیم.

سربازها خندیدند. یکی گفت: «دروغ هم می‌گویید.»

سربازی رفت بره را گرفت و با تمسخر گفت: «بیچاره بره‌ای را به دنبال خود آورده‌اند که مثلاً چوپان‌اند. به به! کبابهای خوش طعم و گوارایی خواهد داشت.»

ـ پیاده شوید!

و بعد آنها را کشان کشان به اردوگاه پیشوا بردند.

مشعلهای ریز و درشت اردوگاه را روشن کرده بود. سربازان لابه‌لای خیمه‌ها نگهبانی می‌دادند. اسب شیهه کشید. جنب و جوشی برخاست. بره که ترسیده بود چند بار بع بع کرد. از میان چند خیمه گذشتند. وسط اردوگاه خیمه بزرگ سرخی نمایان شد. چند نفر مسلح جلو خیمه ایستاده بودند. یکی از مردانی که صورتش را پوشانده بود، داخل چادر رفت. چند لحظه بعد بیرون آمد و هر سه نفر را هل دادند توی خیمه.

پیشوا که خواب آلود بود، سرش را از روی میز بلند کرد. چشمان پف کرده‌اش را مالید. نگهبان چراغ دیگری روشن کرد. پیشوا نگاهی به سر تا پای پسرک، جوان، فرمانروا انداخت، اخم کرد و پرسید: اینها کی هستند؟

ـ جاسوسان دشمن. نزدیک اردوگاه دستگیرشان کرده‌ایم.

پیشوا یکباره برخاست. به سمت تشت آب کنج خیمه رفت. سایه‌اش روی دیواره چادر می‌لرزید. بعد از شستن صورتش برگشت. بار دیگر با دقت به غریبه‌ها خیره شد. پسرکی سیزده ـ چهارده ساله، جوانی با بازوهای نیرومند و پیرمردی سفید موی. قیافه‌هایشان خاک آلود بود. شبیه جاسوس نبودند، اما دشمن از همین حیله‌ها استفاده می‌کرد. قدمی جلو آمد. انگشت زیر چانه پسرک گذاشت و سر او را بالا آورد. صدای بره بلند شد. چشمان پسرک مشکی و زیبا بود. هیاهویی بیرون به پا شده بود. سربازها دنبال بره می‌دویدند. فریاد زد: بیرون چه خبر است؟

پیرمرد گفت: «گمانم بره این پسرک را می‌خواهند بکشند اجازه ندهید.»

رنگ پسرک پرید. صدای پیرمرد برای پیشوا آشنا بود. فکر کرد او را جایی دیده است. وقتی نگرانی پسرک را دید، دستور داد بره را پیش او بیاورند.

مدتی در سکوت گذشت. پس از لحظاتی، سرباز چاقی با چاقویی به دست و بره‌ای زیر بغل آمد تو. آستینهایش را بالا زده بود. پسرک می‌خواست به طرف بره برود؛ اما نگهبان نگذاشت. پیشوا رفت، کمر بره را گرفت و فشار داد. صدای بره خیمه را پر کرد. اشک در چشمان پسرک حلقه زده بود.

ـ عجب بره چاقی!

این را پیشوا گفت.

ـ تنها دارایی ما همین بود.

پیشوا قاه قاه خندید. پیرمرد گفت: «هدیه است.»

ـ برای من؟

ـ نه، برای مرد گل سرخ به دست.

تُن صدای پیرمرد خیلی آشنا بود، مثل نگاهش. گفت: پیرمرد، من تو را کجا دیده‌ام؟

فرمانروا با خنده‌ای بر لب گفت: «در کاخ تابستانی‌ام.»

پیشوا سگرمه‌هایش را درهم کشید و گفت: «زمان مرگ شماست نه وقت شوخی.»

ـ شوخی نمی‌کنم. مگر پارسال تو برای گرفتن اسلحه و کمک به سرزمین آن سوی رود خروشان نیامده بودی؟

پیشوا بیشتر به فکر فرو رفت. چشمانش را تنگ کرد. به یاد موهای سفید و چشمان سرزنده فرمانروا افتاد که گفته بود: «ما دیگر سلاح نمی‌سازیم. برای کشتن انسانها هم اسلحه به کسی نمی‌دهیم. باید در صلح و آرامش زندگی کرد.» فقط تعجب کرده بود. با هم دوست بودند. هر کدام برای غلبه بر دشمنان کوچک‌تر به دیگری کمک می‌کرد؛ اما چند سال پیش، دوست پیرش یکباره دگرگون شده بود. از مردی حرف می‌زد که آمده و یک شب مانده و رفته بود. فکر می‌کرد فرمانروا دیوانه شده است. با خوشحالی او را در آغوش گرفت. بوی عطر ملایم و خوشی می‌داد. فوری دستور داد، دستهای هر سه را باز کنند و برایشان آب و غذا بیاورند.

ساعتی گذشت. پیشوا همان‌طور که مهمانان را پذیرایی می‌کرد، گفت: «فکر نمی‌کردم تو را با این قیافه ببینم، دوست قدیمی! با یک دست لباس سفید، موهایی ژولیده اما همان چشمان درشت و روشن.»

هر چهار نفر خندیدند. بره هم بع بع کرد. پیشوا چند برگ کاهو جلو بره انداخت. کاسه آب را روی زمین گذاشت و گفت: «در این دل شب چه می‌کنید؟»

سفره را جمع کردند. سکوتی سنگین برقرار شد. پیشوا گفت: «نگفتی به کجا می‌روید؟»

فرمانروا با حسرت آهی کشید. صندوقچه کوچک و حکاکی شده‌ای را از جیب در آورد. دَرَش را باز کرد. پیشوا گفت: چه بوی خوشی!

ـ در جستجوی صاحب این گل هستیم.

ـ برگ جادویی یک گل! تازه آن را چیده‌ای؟

فرمانروا اشکش را پاک کرد.

ـ برگ آرامش‌بخشی است. کدام کشور چنین گلی دارد؟

فرمانروا کمی آب نوشید. لیوان بلورین را روی چهارپایه گذاشت و گفت: «سالها قبل، من هم قصد داشتم بر همه جهان فرمانروایی کنم. هر ماه و هر سال به سرزمینی حمله می‌کردم. بیشتر وقتها پیروز می‌شدم. یک روز سپاه بزرگی آماده کردم، می‌خواستم به سرزمین این طرف رود حمله کنم، لشکری با مجهزترین اسلحه‌ها. سپاهیان آماده حرکت بودند که ناگهان مردی آمد. صورتی گندمگون داشت با خالی بر گونه راست. لباس سفید بلندی پوشیده بود و گل سرخی در دست داشت. اکنون ما به دنبال او هستیم. و ساکت شد. پیشوا خیلی مشتاق شنیدن بود. فرمانروا ادامه داد: «او یک تنه سپاه مرا شکست داده بود. قصد داشتم با کمکش همه جهان را فتح کنم که شب ناپدید شد؛ اما چشمان بسته مرا باز کرد. این برگ هم یادگاری از او است. اکنون مردم سرزمین آن سوی رود در آسایش زندگی می‌کنند. او برای ما صفا و صلح آورد.

ـ این دو، فرزندان تو هستند؟

ـ نه، همسفر هستیم.

پیشوا فکری کرد. اندیشید: «مردی که چنین گلی همراه دارد که پس از چند سال برگهای آن نخشکیده باید نیرویی جادویی داشته باشد. حتماً فرمانروا می‌خواهد او را پیدا کند و با کمکش ما را نابود کند. اما من جوانترم پس ...» لبخندی زد و گفت: «آن مرد کجا زندگی می‌کند؟»

ـ می‌دانیم این طرف رودخانه است، اما کجا؟ نمی‌دانیم.

ـ در سرزمین من؟

فکر کرد هر سه را بکشد و تنهایی برود مرد را پیدا کند؛ ولی پشیمان شد. آنها او را دیده بودند. با خود گفت: «پس از یافتن مرد از شرّ این سه تن خلاص می‌شوم.»

ـ ما باید برویم.

پیشوا می‌رفت و می‌آمد: «حتماً اینها جای مرد را می‌دانند و نمی‌خواهند بگویند.»

پوزخندی زد. صدای نشخوار بره شنیده می‌شد. پیشوا پرده خیمه را کنار زد و به اردوگاه خیره شد: «نباید اجازه دهم دست فرمانروا به آن مرد برسد.» برگشت و با مهربانی گفت: «اجازه می‌دهید من هم با شما بیایم.»

صندوقچه فرمانروا را گرفت و بویید. یک لحظه چکاوک ره گم کرده‌ای خواند و دور شد. «خواندن پرنده در نیمه شب» آن را به فال نیک گرفت. حتماً بخت با او یار بود. می‌توانست با کمک نیروی جادویی مرد بر همه جا غلبه پیدا کند. فوری معاونش را صدا زد. از خوشحالی قرار نداشت. معاون که آمد و پا بر هم کوبید، گفت: «شیپور بازگشت بزنید. تا من نیامده‌ام، سربازان نزد خانواده‌هایشان باشند.»

معاون با تعجب به سه نفر خندان نگاه کرد. با ناراحتی گفت: «قربان همه چیز آماده فرمان شما است. اگر اراده کنید هم اکنون تا صبح سرزمین دشمن را ویران می‌کنیم.»

ـ نه. من تصمیم خودم را گرفته‌ام! دیگر نمی‌خواهم کسی را ببینم، حتی تو را.

پرده خیمه افتاد. با صدای شیپور، فریاد شادی در اردوگاه پیچید. سربازها می‌دویدند و فریاد می‌زدند. اسبها شیهه می‌کشیدند. خیمه‌ها یکی پس از دیگری جمع می‌شد.

سر و صداها و هیاهوی بیرون کم و کمتر می‌شد. لحظاتی بعد شیهه اسبی بلند شد. وقتی بیرون آمدند، هیچ خیمه‌ای نبود. فقط اسب سفید جوان شیهه می‌کشید.


در سکوت پیش می‌رفتند. گاه ابری تیره ماه را می‌پوشاند و گاه مهتاب چون لایه‌ای از نقره بر زمین می‌تابید. آهسته در حرکت بودند. ماه پا به پای آنها قِل می‌خورد. رفتند و رفتند تا به صحرای خشکی رسیدند که پر از بوته‌های خار بود. لایه‌ای شن نرم صحرا را پوشانده بود. صدای برخورد قدمها با شنها خوش‌ایند بود. دشت صاف و هموار بود، بدون هیچ تپه‌ای. لایه‌های موجدار شن، زیر مهتاب شبیه پرده حریر بی انتهایی بود. پیشوا که خسته شده بود، گفت: «به کدام طرف باید برویم.» از اینکه لشکرش را رها کرده بود کمی پشیمان بود؛ اما بی فایده بود.

فرمانروا نگاهی به آسمان کرد. ستاره‌ها سوسو می‌زدند. جوان گفت: «کاش جاده‌ای بود!»

پیشوا گفت: «همه جا شبیه هم است.»

پسرک که کنار بوته‌ای نشسته بود، گفت: «حس می‌کنم همین نزدیکی‌هاست. برگهای گل را بو کنید.»

پیشوا که ناامید شده بود، گفت: «مگر شما برگ گل دارید؟»

جوان و پسرک خندیدند. پیشوا خیلی دوست داشت بفهمد که برگها چطور به دست آن دو رسیده است؛ اما چیزی نگفت.

چند لحظه بعد نسیمی وزید. پسرک فریاد زد: «بوی گل سرخ!»

از چهار طرف بوی گل می‌آمد. مانده بودند به کدام سو بروند. نشسته بودند کمی استراحت کنند. بره سعی می‌کرد ریسمان خود را رها کند. دور خود می‌چرخید و بع بع می‌کرد. فرمانروا گفت: «رهایش کن. گم نمی‌شود، مهتاب است.»

پسرک ریسمان را از دور مچش باز کرد. بره کمی که دور شد، شروع به دویدن کرد. پسرک بره را صدا زد. برخاست. فریادزنان به دنبالش دوید. وقتی آن دو ناپدید شدند، جوان بلند شد و در جهتی که پسرک رفته بود، دوید. وقتی خبری از آنها نشد، فرمانروا و پیشوا سوار اسب شدند و به همان سمت تاختند.

فقط صدای مبهم شنیده می‌شد. همه، یکدیگر را صدا می‌زدند؛ ولی کسی دیده نمی‌شد. وقتی جوان پسرک را پیدا کرد، دید گریه می‌کند و بره نیست.

ـ بره تنها هدیه من بود.

بره گم شده بود. جوان پسرک را دلداری می‌داد که دو سوار به تاخت رسیدند. اسب نفس نفس می‌زد. پیاده شدند.

ـ بره‌ام!

ـ اگر اسب نبود ما نابود می‌شدیم.

ـ بره من نیست.

جوان به تپه‌های سمت راست اشاره کرد و گفت: «شاید به سمت تپه‌ها رفته.»

تقریباً صحرا را پشت سر گذاشته بودند. بار دیگر نسیم شروع به وزیدن کرد. باد صدای گریه پسرک را با خود می‌برد. همه ناراحت بودند. پیشوا گفت: «ساکت، گوش کنید.»

صدای بره از پشت تپه‌ها می‌آمد. به راه افتادند. پسرک و جوان جلوتر می‌رفتند. هرچه نزدیک‌تر می‌شدند، صدا بهتر شنیده می‌شد. از تپه کوچکی بالا رفتند. بوی گل سرخ هم بیشتر احساس می‌شد. چشم همه در دل تاریکی به دنبال بره بود. فرمانروا گفت: «باید همین اطراف باشد.»

همه خسته و تشنه بودند. اسب شیهه‌ای کشید. از صحرا خبری نبود. پسرک هق هق می‌کرد و بره‌اش را صدا می‌زد که با شنیدن بع بع بره، به سمت بوته بزرگی رفت که در دامنه تپه بود. ریسمان بره دور بوته پیچیده و گیر کرده بود. پسرک ریسمان را باز کرد و بره را در آغوش گرفت. همان‌طور پشمهای نرم تن بره را نوازش می‌کرد، بازگشت.

ـ من خیلی تشنه‌ام.

این را پیشوا گفت. جوان دهان خشکش را باز کرد و بست. فرمانروا گفت: «احساس می‌کنم فاصله چندانی با مرد نداریم: «بوی گل سرخ بیشتر شده است.»

پیشوا چیزی احساس نمی‌کرد؛ اما گفت: «پس باید همین نزدیکی‌ها باشد.»

بعد از کمی استراحت به راه افتادند. اسب را آهسته راه می‌بردند تا عرقش خشک شود. از لابه‌لای تپه‌هایی که شبیه گله میش بود، گذشتند. از بلندترین تپه که بالا رفتند، جوان با شوق گفت: «آنجا را. نور!»

آن دور، پشت بوته‌های خشک و بی برگ، نوری سوسو می‌زد. پیشوا گفت: «در این بیابان خشک کسی نیست. شاید او باشد.»

فرمانروا سری تکان داد و از تپه سرازیر شدند.


ـ اگر یک قدم جلو بیایید، زنگ را به صدا در می‌آورم.

فریاد از پشت درختی بود که در دامنه تپه روبه‌رویی قرار داشت. صدای برخورد بیلی به سنگ برخاست. مردی از پشت درخت بیرون آمد با فانوسی در دست. چهار نفر بودند با اسب و بره‌ای. جلوتر آمدند. شبیه ده بالایی‌ها نبودند؛ اما شک داشت. بیلش را بالا برد و گفت: «جلو نیایید.»

ـ اینجا چه خبر است؟

ـ ما تشنه‌ایم. آب داری؟

مرد خندید و گفت: «این چشمه تنها امید ماست. شبها نگهبانی می‌دهیم.»

ـ چرا؟

ـ برای اینکه شما و مردم ده بالا آن را ندزدید.

ـ ما خیلی تشنه‌ایم.

مرد با تمسخر گفت: «اگر قرار بود به کسی آب بدهیم شب نگهبانی نمی‌دادیم.

بعد آنها را تهدید کرد و ادامه داد: «اگر یک گام دیگر بیایید، زنگ را به صدا در می‌آورم تا مردم با بیل و داس و کلنگ بیایند.» و به زنگ مسی بزرگ اشاره کرد که از شاخه خشکی آویزان بود.

ـ ما راهی طولانی آمده‌ایم.

نگهبان رو به فرمانروا گفت: «این چشمه فقط اندازه مردم روستای خودمان آب دارد.»

پسرک کمی به دنبال بره‌اش پیش رفت. نگهبان چشمه غرید: «جلو نیا، پسر!»

جوان با مهربانی گفت: «ما در جستجوی مردی هستیم که می‌تواند برای شما آب فراوان تهیه کند مثل روستای ما.»

نگهبان که کنجکاو شده بود، بیلش را پایین آورد و گفت: «آب این چشمه سالهاست که همین قدر بوده و هست.»

جوان افسار اسب را به پیشوا داد. بقچه‌اش را از خورجین درآورد. ظرف بلورین را برداشت. در شیشه را باز کرد. بوی عطر گل چون بخار پخش شد. نگهبان چشمه که کمی آرام شده بود، بیل را به درخت تکیه داد و جلو آمد. هم‌سن و سال جوان بود. مثل او قوی بود. گفت: این برگ گل از کجا؟ سالهاست که در اطراف روستای ما گیاهی نروییده است...

جوان خندید و گفت: «این برگ قصه شیرینی دارد، به گوارایی آب.»

جوان جلوتر رفت. مرد برگشت. ریسمان زنگ را گرفت و گفت: «پیش نیا.»

ـ قصه مرا بشنو. بعد اگر خواستی، زنگ را به صدا درآور.

ـ پس از چشمه فاصله بگیرید.

چند قدمی عقب رفتند. جوان شروع کرد.

ـ روستای ما هم مثل ده شما بی آب بود. همه چیز داشت نابود می‌شد. تا اینکه روزی صاحب این گل سرخ آمد و باران را با خود آورد.

نگهبان چشمه که کنجکاو شده بود، نشست و پرسید: «مگر صاحب این گل چه کسی است؟»

جوان از خشکسالی سخت آن سال صحبت می‌کرد که اسب از کنارش دور شد و به دنبال او بره مهار خود را کشید و رفت. همه به حرفهای جوان گوش می‌کردند که بره و اسب خود را به چشمه رساندند.

نگهبان چشمه ظرف بلورین را گرفت. در نور فانوس به برگ گل نگاه کرد و آن را بویید. احساس کرد برگ گل همراه خون در رگهایش نفوذ می‌کند. چشمانش را بست و گفت: «سالهاست که گلی ندیده‌ام تا ببویم.»

ـ ما بدنبال مردی هستیم که چنین گل سرخی در دست دارد. نشنیده‌ای کسی از او خبری داشته باشد؟

نگهبان چشمانش را باز کرد. فقط سرش را تکان داد. پسرک گفت: «نسیم، بوی گل او را از همین طرف می‌آورد.»

جوان در ظرف را بست و ادامه داد: «آن مرد با آمدنش آب و آبادانی را به روستای ما آورد. اکنون من از طرف مردم می‌روم تا هم تشکر کنم و هم کمر به خدمتش ببندم. فکر می‌کنم اگر گذر مرد به روستای شما بیفتد، مشکل شما را هم حل کند.»

نگهبان چشمه کلاه نمدی‌اش را جابه‌جا کرد و از پیشوا پرسید: «راست می‌گوید؟»

پیشوا که خود غرق حرفهای جوان شده بود، فقط پلک زد. فرمانروا فوری برگ گلش را درآورد و با تبسم گفت: «من هم پادشاه بزرگی بودم و کشور پهناوری داشتم، اما آرامش نداشتم؛ تا اینکه او روزی آمد و با دادن این نشانی، صلح و آسایش را به من و مردم کشور هدیه کرد. خالی مشکی بر گونه راست داشت و آرام و شمرده حرف می‌زد.»

پیشوا آهی کشید. برگ را گرفت و بویید. بعد آن را به نگهبان چشمه داد. می‌خواست چیزی بگوید که پسرک ناگهان فریاد زد: «آه، بره من و اسب آب چشمه را می‌خورند.»

همگی برخاستند و به طرف چشمه دویدند. کمی آب ته چشمه مانده بود. نگهبان با اندوه گفت: «چیز زیادی نمانده.» سپس اجازه داد هر نفر اندکی آب بیاشامند و با تلخی ادامه داد: «ما هم از این کار خسته شده‌ایم. یک روز ده بالایی‌ها می‌ایند چشمه را می‌گیرند و نگهبان می‌گذارند و روز دیگر ما حمله می‌کنیم.» مکثی کرد و گفت: «فکر می‌کنم بهتر است من هم همراه شما بیایم و از مرد بخواهم که به مردم روستایم کمک کند.»

و به راه افتادند.


حریر سحری چادرش را به آرامی بر سر تپه‌ها و دشت پهن می‌کرد. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد. پسرک احساس کرد صدایی می‌شنود. ایستاد. گوش تیز کرد و گفت: «شما هم می‌شنوید.»

چشمها به تاریکی خیره شد. همه سراپا گوش شدند. نسیم که می‌وزید، صدای زمزمه‌ای را با خود می‌آورد. بوی گل سرخ هم بیشتر شده بود. پسرک گفت: «بوی گل و صدا از سمت کوه می‌اید.» و قدم تند کرد. همه شتابان پشت سرش به راه افتادند. خوشحال بودند. نگهبان چشمه هم که شگفت زده بود، به سرعت حرکت کرد. یک لحظه کلاهش کج شد. می‌خواست آن را جابه‌جا کند که کلاه افتاد. قل خورد و رفت پایین تپه. ایستاد. مردها در پی پسرک دور می‌شدند. صبر نکرد. بدون آنکه برود کلاه را بردارد، شروع به دویدن کرد. احساس می‌کرد سبک‌تر شده است.

از رودخانه خشکی گذشتند. تپه سرخی را دور زدند. هوا کمی روشن شده بود. صدا بهتر شنیده می‌شد. شبیه گریه زنی بود. جلوتر که رفتند چند خانه خرابه دیدند. پسرک صدا زد. کسی جوابی نداد. هیچکس گویا آنجا نبود. به دنبال صدا، وارد خرابه‌ای شدند. از زیر دالانی گذشتند. صدا از پشت یک در چوبی کهنه می‌آمد. پسرک به طرف در رفت و از شکاف آن نگاه کرد.

زنی را دید که بچه‌ای در بغل دارد. از این طرف اتاق به آن سمت می‌رود. گریه می‌کند و می‌نالد: «خدایا، گلم دختر نازم را از من نگیر! خدایا می‌دانی که سالهاست ما منتظر چنین نوزادی بوده‌ایم. خدایا به ما رحم کن.»

پسرک در زد و آن را هل داد و با بره‌اش رفت تو. اتاق کوچک و دود گرفته بود. شمعی در تاقچه می‌سوخت. سلام کرد. زن که تازه متوجه او شده بود، سر بلند کرد. گونه‌هایش غرق اشک بود. بره پیش رفت و خودش را به پاهای زن مالید. نوزاد چند بار سرفه خشکی کرد. مردهای دیگر هم وارد شدند. از دیدن زنی تنها تعجب کردند. فرمانروا گفت: «چی شده؟»

بغض زن ترکید: «بچه‌ام، دُردانه‌ام پَرپَر می‌شود. مدتهاست که در تب می‌سوزد.»

ـ تنها هستی؟

زن هراسان نگاهی به مردها انداخت.

ـ از ما نترس! چرا کس دیگری در این دهکده زندگی نمی‌کند.

ـ به خدا ما فقیریم. همه از ترس راهزنها رفتند. ما چون چیزی نداشتیم نتوانستیم برویم.

زن گریه می‌کرد. پسرک برگ گل سرخش را از میان حریر بیرون آورد. بوی عطرِ آن اتاق را پر کرد. زن احساس کرد اتاق روشن‌تر شد و دخترش تکانی خورد. نوزاد برای لحظه‌ای چشمانش را باز کرد و بست.

زن وقتی دید مردها با او همدردی می‌کنند، آرام شد و گفت: «شوهرم به دنبال دارو رفته. چند روز است. فکر می‌کنم گرفتار راهزنها شده است. قول داده بود زود برگردد. شما دارویی همراه ندارید؟»

ـ من هم مثل دختر تو بیمار بودم. مادرم تعریف می‌کرد که نفسهای آخر را می‌کشیدم که...

زن با عجله گفت: «با چه دارویی خوب و سرزنده شدی؟»

پسرک، نوزاد را گرفت. به آرامی تکانش داد و گفت: «مردی با گل سرخ مرا نجات داد.»

زن با التماس گفت: «کجاست؟ خواهش می‌کنم نشانی او را به من بدهید.» و زار زار شروع به گریه کرد.

فرمانروا آهی از سوز دل کشید و گفت: «ما همه می‌خواهیم او را پیدا کنیم. به دنبالش هستیم، دشت به دشت، کوه به کوه، دیار به دیار.»

ـ تا صبح صبر کنید شاید شوهر من برگردد. ما هم می‌اییم.

پیشوا گفت: «نمی‌توانیم صبر کنیم. من و این هم تاکنون او را ندیده‌ایم. می‌خواهیم زودتر او را پیدا کنیم.» و بیرون رفت.

زن با گریه گفت: «پس مرا هم با خود ببرید!»

ـ تو هم می‌توانی بیایی!

زن فوری رفت گهواره‌ای را که خود بانی بافته بود از کنج اتاق برداشت و آورد. پارچه سفیدی دور نوزاد پیچید. فقط گونه‌های تپل و سرخ دخترک دیده می‌شد که به سرخی برگ گل بود.

نوزاد ناله می‌کرد. مادرش او را جابه‌جا کرد. پسرک برگ گل را در حریر پیچید و کنار گونه نوزاد گذاشت. بعد مهار بره‌اش را گرفت. زن هم گهواره را برداشت و بیرون آمدند.

هوا کمی روشن شده بود که از دهکده بیرون رفتند. نوزاد بی‌تابی می‌کرد. زن مجبور می‌شد بایستد تا او را آرام کند. جوان اسب را نگه داشت. فرمانروا گفت: «صبح نزدیک است.» و از زن خواست سوار اسب شود. پسرک گهواره را گرفت و کمک کرد تا زن سوار شود. بعد گهواره را به او داد.

جاده‌ای پیدا نبود. فقط به سوی کوه سفید بلندی می‌رفتند که بوی گل از آنجا می‌آمد. هر چه در کوره راه پیش‌تر می‌رفتند، جاده بهتر و پهن‌تری نمایان می‌شد. پسرک احساس می‌کرد جای گامهایی شبیه آنچه جلو خانه‌شان دیده روی زمین می‌بیند.

زن بیشتر از همه نگران بود. گاه به صورت کوچک و تب آلود دخترش نگاه می‌کرد و گاه به اطراف چشم می‌دوخت تا شاید مرد را ببیند و کمک بخواهد.

همه تند پیش می‌رفتند، گویی بره و اسب هم عجله داشتند. جاده پر پیچ و خم را پشت سر گذاشتند. با کوه فاصله چندانی نداشتند. زن همانطور که روی زین بود، گفت: «آن دورها، در دامنه کوه، دشت سرسبزی را می‌بینم.»

خستگی از یاد همه رفته بود. با گامهای بلند و کشیده می‌رفتند؛ گویا می‌دویدند. بره هم قرار نداشت. اسب چند بار شیهه کشید. بره بع بع می‌کرد و می‌خواست خود را رها کند. پیشوا گفت: «شاید خبری شده!»

از خم جاده که گذشتند و آخرین تپه را دور زدند، دشت یکباره سرسبز شد. پسرک دوید و گفت: «آنجا را، جای گامهای او است. شبیه آنچه دیده بودیم.»

گوشه و کنار دشت پر از جای گامهایی بود که در سحرگاه پر از شبنم بود و می‌درخشید. بره به سوی قله کوه می‌دوید. جایی که خورشید می‌خواست سرک بکشد. بوی گل سرخ همه جا پیچیده بود. همه به طرف قلّه کوه می‌دویدند.

خورشید که سر زد...