اديان بزرگ الهى، در مراتب متفاوت، در عين حال هم كاملند و هم ناقص: كاملند به سبب محتواى مطلق يا طريقتشان; و ناقصند به سبب رمزپردازى خاص يا شريعتشان. اما حتى اين شريعت هم همواره در بردارنده عناصرى است كه بازسازى حقيقت كامل را ممكن مى‏سازد. مثلا در اسلام، يكى از اين عناصر انديشه نسبيت‏بهشت و دوزخ يا ابدى نبودن آنها است كه به شيوه‏هاى گوناگونى بيان شده است. قرآن يادآورى مى‏كند كه مرحومان و مغضوبان به ترتيب در بهشت و دوزخند، مادام كه آسمانها و زمين برپايند، مگر بخواهد [1] . بدين‏سان جاودانگى مورد بحث از دو لحاظ نسبى است. اما در باب بهشت مى‏توانيم اين سخن پيامبر(ص) را نيز نقل كنيم: خدا (به اهل بهشت) خواهد گفت: آيا راضى هستيد؟ آنان پاسخ خواهند داد: چرا راضى نباشيم، [حال آن كه] مى‏بينيم به ما چيزى داده‏اى كه به هيچ مخلوقى نداده‏اى؟ آنگاه خدا خواهد گفت: به شما بهتر از آن را خواهم داد. آنان خواهند گفت: پروردگارا، چه چيزى بهتر است؟ آنگاه خدا خواهد گفت: رضوان خود را بر شما خواهم افكند و از اين پس هرگز بر شما خشم نخواهم گرفت. [2]اين سخن، يادآور اين آيه قرآن است: رضوان خدا بزرگتر (از بهشت) است [3] . به اين سخن صوفيان نيز بايد اشاره كنيم كه مى‏گويند بهشت زندان عارفان است، يا اين كه مسكن ابلهان است; و خود قرآن تصديق مى‏كند كه همه چيز زوال‏پذير است ،مگر وجه (ذات) الله [4] .

معناى عميق همه اين اشارات اين است كه هنگامى كه يك دور فلكى بزرگ كامل شود، به قول يك حديث، شعله‏هاى جهنم رفته رفته سرد خواهد شد [5] ، مرتبط با آن، اما بى‏آن كه تقارن واقعى‏اى در كار باشد زيرا رحمتم بر غضبم پيشى مى‏گيردش‏بهشتها، در دمادم بازگشت همه به رحمت عام الهى، از سر ضرورت مابعدالطبيعى وجه محدود خود را آشكار خواهند ساخت، گويا وسعتشان كمتر شده يا خدا گشاده‏تر از گذشته مى‏شود; آنها نوعى غم دورى از آن يكتاى بى‏ثانى يا آن ذات الهى را احساس خواهند كرد، زيرا نزديكى وحدت نيست و از غيريت و فراق خالى نيست. وجه مغايرت با خدا به زيان وجه قرب خدا آشكار خواهد شد، بى‏آن كه اين امر مستلزم هيچ نوع درد و رنجى باشد. اين امر جز سايه‏اى گذرا نخواهد بود. زيرا آنگاه رحمت عام الهى خواهد آمد كه شكوهش بر همه وعده‏ها و همه اميد و آرزوها تفوق خواهد يافت; طبق اين اصل كه خدا هرگز كمتر از وعده‏هايش عمل نمى‏كند، بلكه برعكس همواره بيشتر از آنها را بجا مى‏آورد. [6]در همان لحظه‏اى كه شايد يكى از مرحومان از خود مى‏پرسد كه آيا هنوز در بهشت است‏يا نه، حجاب اكبر از هم دريده خواهد شد و نور سرمدى همه را فرا خواهد گرفت و همه را جذب خواهد كرد; باغ به باغبان باز خواهد گشت; [7]تجلى جهانى تغيير ماهيت‏خواهد داد و همه چيز دوباره در سرشارى وصف‏ناپذير مبدا الهى متحد خواهد گشت; خود هستى، همراه با هر آنچه در هستى امكان مخلوق شدن داشته است، ديگر از ذات بسيط الهى جدا نخواهد بود; همه امور امكانى هستى به آنچه مى‏توان، على‏رغم نامعقولى ذاتى‏اى كه در اين تعبير هست، جوهر مطلق ناميد خواهد پيوست. اين وجه از شفق بهشتى بر عارفان مسلمان به عنوان نتيجه مستقيم مشروط بودن خود مقامات آسمانى آشكار مى‏شود; اين امر به صورت ضمنى در شهادت تصديق وحدانيت هم كه كليد تميز ذات مطلق از امور امكانى است نهفته است; [8]اين تميز است كه به آنان اجازه مى‏دهد تا بهشت‏يا بهشتها را با زندان مقايسه كنند; به عبارت ديگر، آنان معلولها را در علتها مى‏بينند و به نحو پيشين محدوديتهاى هرچه را كه خدا نيست درك مى‏كنند، در عين حال كه، از ديدگاه ديگرى، خدا را از طريق پديده‏ها [ مظاهر] مى‏بينند. از سوى ديگر، عارفان مسلمان آنگاه كه رضوان الهى را بهشت ذات مى‏دانند، كه دقيقا مطابق با نيروانا است [9] به صورت مشابهى به منظر بوداييان مى‏پيوندند; نيروانا در واقع خدا است كه از ديدگاه رضوان و بقاى الهى لحاظ شده است. همه اينها نقطه تماس مهمى را در بين آخرت‏شناسى‏هاى سامى و برهمنى‏بودايى روشن مى‏كند [10] و انديشه محورى ناپايدارى همه چيز را به تصوير مى‏كشد.

هم اكنون ديديم كه هنگامى كه جذب شدن نهايى بهشتها در ذات الهى نزديك مى‏شود، وجه جدايى به بهاى وجه قرب، دست‏كم تا اندازه‏اى، برجسته خواهد شد. اما مورد دوزخ يا دوزخها به صورت مشابهى برعكس است; به اين معنا كه، دوزخها از سويى شامل وجهى از دورافتادگى (از خدا)يند كه فلسفه وجودى‏شان است، و از سوى ديگر، شامل وجهى از ضرورت يا وجودند كه به ناچار آنها را به اراده خدا، و بدين‏سان به خود واقعيت، انتساب مى‏دهد; در ابتدا وجه اول غالب خواهد شد، اما وجه دوم بايد دمادم پايان دور تصديق شود، و اين دقيقا دليل سرد شدن شعله‏هاى دوزخ به تعبير حديث است. چون خدا عشق يا رحمت است‏بيش از آن كه عدالت‏يا خشونت‏باشد خير بودنش در وجود و همه جواهر وجودى مندرج است، و سرانجام مالك هر آنچه وجود دارد خواهد شد. در هر چيزى و در هر مخلوقى، آنچه اولا خير است صرف وجود آن است; آنگاه خداگونگى‏اش، حتى غير مستقيم‏ترين نحوه خداگونگى; و سرانجام صفات خاصش; اين وجوه ايجابى، كه بدون آنها هيچ چيز نمى‏تواند وجود يابد، در پايان بر اعراض سلبى غلبه خواهند يافت، و اين غلبه به واسطه قانون جهانى تعادل كه دو وجه فساد و جبران دارد صورت خواهد پذيرفت [11] . ملاحظاتى از اين دست مربوط به بهشت‏باشد يا دوزخ، فقط مى‏تواند كلى و اجمالى باشد، و نمى‏تواند همه خصايص ممكن را كه در واقع امر، بر ما ناشناخته‏اند به حساب آورد; وحى، به صورت مستقيم يا غير مستقيم به ما مى‏آموزد كه بهشت و دوزخ هم در ابعاد افقى و هم در ابعاد عمودى [12] ساحتها و مراتب دارند، اما با فهم زمينى نمى‏توان به [نحوه وجود] حيات يا حركات در اين قلمروها رسوخ كرد، مگر از طريق تصاوير نادر و ناقص. به هر حال، اساس مابعدالطبيعى كل اين آموزه بر سخت‏ترين بنيادها استوار است; زيرا با همان معناى مشروط بودن سازگار است.

وجود، ضرورتا مستلزم جزئيت و تغيير است; اين امر به وسيله فضا و زمان در ساحت وجود مادى، و به وسيله ادوار فلكى در ساحت وجود جهانى اثبات مى‏شود. به بيان تمثيلى، وجود هم يك صورت است و هم يك حركت; هم پاياست و هم پويا. اما در عين حال شامل جا به جايى نوبتى بسط و قبض است; تناسخ ارواح معناى ديگرى ندارد. [13]در دروه وجود جهانى اين لرزش گذرا متوقف مى‏شود. زيرا به سوى خود و در جهت ذات تغييرناپذير برمى‏گردد; فقط حركتى واحد، دورى واحد، مى‏ماند كه از آن بهشت است، كه به ذات الهى راهبر مى‏شود. در خود خدا، كه وراى وجود است، ساحتى هست كه پيشاپيش وجود را نشان مى‏دهد، و اين حيات الهى است كه آموزه مسيحى آن را به روح‏القدس نسبت مى‏دهد و عشقش مى‏خواند; دمادم پيدايش اين حيات، وجودهايى كه در نور شكوه الهى غوطه‏ورند و از آن قوام مى‏گيرند به هم نزديك مى‏شوند; و اين نور الهى، اين هاله الهى، است كه بهشتيان را بيرون از لرزش گذراى وجودهايى كه هنوز فسادپذيرند نگه مى‏دارد. حكيم، به تعبير دقيق، از حركت وجودى خود نشات نمى‏پذيرد گرچه از ديدگاه چرخ جهانى از اين حركت وجودى نشات مى‏گيرد بلكه آن را به سوى درون برمى‏گرداند; حركت در ذات نامتناهى گم مى‏شود يا به حركت تغييرناپذير تهى مى‏پيوندد.

يكى شدن با حركت، به وجود آوردن حركت و بنابراين تغيير سلسله حركات است; يكى شدن با وجود محض موجب وجود و بنابراين درونى شدن و استحاله حركت، يا توقف حركت در ذات تغييرناپذير و نامحدود مى‏شود. آرزو حركت است و مراقبه وجود است.

وحى حقايقى را ارائه مى‏كند كه نه تنها صريحند بلكه تلوحى هم هستند; وحى هم اصول موضوعه را معرفى مى‏كند و هم نتايج را، هم انديشه‏هايى را كه مربوط علتند و هم انديشه‏هايى را كه مربوط به نتيجه‏اند; وحى نمى‏تواند از ملاحظه اين نتايج‏به صورت صحيح، وقتى كه كليدهاى آنها را فراهم آورده است، سر باز زند. اين كليدها ضرورتا مستلزم نتايج‏سازگار با همند، كه خود اين كليدها گويى پيش بينى زنده آنهايند. تماميت عشق در مسيحيت، و خلوص ايمان و معرفت در اسلام، مستلزم قطعى‏ترين حقايق مابعدالطبيعى است; گرچه اين حقايق لزوما بايد نه طبيعت وهمى تفاسير ظاهرى‏اى را كه همواره در سطح خودشان معتبرند، بلكه سرشت وهمى خود اين سطوح را آشكار سازند.

به اين دليل است كه معيار راست‏دينى سنتى ضرورتا عبارت از موافقت‏با يك مدعاى شريعت‏گرايانه خاص نيست، بلكه عبارت است از موافقت‏با آن اصل معرفت‏يا فهم كه ملازم اين مدعاست: كسى كه مى‏گويد يخ مى‏گويد آب، حتى اگر از ديدگاه شهود بى‏واسطه كه فقط در سطح خاصى به حساب مى‏آيد بين جامد بودن ومايع بودن تضاد باشد. نيز به اين دليل است‏كه انتظار تعاليم صريح درباره هر حقيقتى ازوحى بى‏معناست; وحى بايد در خصوص حقايقى كه ضرورتا مربوط به همه انسانهاست صريح باشد، اما هيچ دليلى ندارد كه در خصوص حقايقى صريح باشد كه براى اكثريت انسانها قابل فهم است نه ضرورى، و بايد در يك حالت‏بالقوه بودن كه فقط طريقت آن را فعليت مى‏تواند بخشيد بماند. مثلا، وقتى كه متون مقدس مى‏گويند كه خدا عشق است، اين گفته از لحاظ مابعدالطبيعى مستلزم نسبيت و حتى پايان دوزخ است; كسى كه مى‏گويد نسبيت مى‏گويد حد، و نيز پايان; اما اين پايان از بعدى ناشى مى‏شود كه فوق واقعيت دوزخ است; بنابراين دوزخ نيست كه به پايان مى‏رسد، بلكه پايان است كه با دوزخ از بين‏مى‏رود. گويا بعد عمق، يكى از دو بعد ديگررا، بلكه در عين حال هر دوى آنها را، به‏وسيله انحلال يا استحاله ساحت‏سطح‏جذب مى‏كند. هيچ كدام از اين دو بعد در ارتباط با ساحت مشتركشان از بين نمى‏روند; خود اين ساحت است كه از بين خواهد رفت.

 

پاورقيها:

1. اين مطلب خطاب به حضرت محمد(ص) است.



[1] . خالدين فيها مادامت السموات والارض الا ماشاء ربك ان ربك فعال لمايريدء و اما الذين سعدوا ففى الجنه خالدين فيها مادامت السموات والارض الا ماشاء ربك عطاء غير مجذوذء قرآن كريم، سوره هود، آيات‏107 و 108.

[2] . قال النبى(ص): ان الله يقول لاهل الجنه: يا اهل الجنه... هل رضيتم؟ فيقولون: ومالنا لانرضى يا رب وقد اعطيتنا مالم تعط احدا من خلقك. فيقول: الا اعطيكم افضل من ذلك. فيقولونن: يارب واى شى‏ء افضل من ذلك فيقول: احل عليكم رضوانى فلاسخط عليكم بعده ابدا. صحيح بخارى، باب كلام الرب مع اهل الجنه، حديث‏1.

[3] . ورضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم، قرآن كريم، سوره توبه، آيه‏72.

[4] . كل شى‏ء هالك الا وجهه واليه ترجعون، قرآن كريم، سوره قصص، آيه‏88. نيز انجيل [مى‏گويد]: آسمان و زمين زايل مى‏شود ليكن سخنان من زايل نخواهد شد (لوقا، 21، 33).

[5] . عبدالقادر گيلانى مى‏گويد: به جاى دوزخ، هنگامى كه خاموش شده است، درخت‏سبزى سر بر خواهد آورد به نام جرجر، صو بهترين رنگهاى بهشت‏سبز استش، در مقابل سرخى آتش.

[6] . . اين امر يك تعارض ظاهرى را در قرآن توجيه مى‏كند كه، با اين كه بهشت را محدود كرده است‏به صمادام كه آسمانها و زمينها برپايندش بلافاصله اضافه مى‏كند كه بهشت صموهبتى است كه قطع نخواهد شدش.

[7] . اينها تعابير عرفان اسلامى‏اند، چرا كه اصطلاح قرآنى براى صبهشتش صباغش است; چه به صورت مفرد و چه به صورت جمع (جنة، جنات)

[8] . . مسيحيت همين كليد را در اين سخن عيسى دارد صكسى نيكو نيست جز خدا فقطش (مرقس، 10، 18) اين جمله شامل كل آموزه ربط موجودات مشروط با ذات مطلق است و در نتيجه ابدى نبودن حالات مخلوق را بيان مى‏كند: بهشت، چون خدا نيست، نمى‏تواند صنيكوش باشد، بدين‏سان بهشت، هنگامى كه در مقياس صحياتهاى برهمهش و در ارتباط با صبيرون ايستادنش لحاظ شود، از سر ضرورت ناپايدار است.

[9] . اين اصطلاح ارزشى كامل و ثابت دارد كه نه تنها مستقل از تمايز ثانوى و مشروط نيروانا از پارانيروانا است، بلكه مستقل از مراتب جهانى متفاوت صانهدام‏هاشست.

[10] . و اينك شباهت ديگرى: سامياكسام‏بودا، در نتيجه عظمت‏شايستگى‏ها و معرفتش، بهشتى را كه در حاشيه تناسخ جاى دارد، در محور نيروانايى، به وجود مى‏آورد; مسيح، پيش از ترك جهان، با حواريون درباره صمكانيش سخن مى‏گويد كه صدر خانه پدرشش برايشان آماده خواهد كرد.

[11] . يك متن هندو در توصيف رحمت عام الهى مى‏گويد: تمس به رجس، و رجس به ستوه مبدل خواهد شد. در مكاشفه قديس پطرس، مسيح پس از زنده شدنش از رحمت عام الهى سخن مى‏گويد و در عين حال از افشاى اين آموزه منع مى‏كند، به خاطر آن كه انسانها بيش از اين گناه نكنند; واقعا فقط منطقى است كه اين آموزه در تعليم رايج كليسا حفظ نشده است. در روزگار ما، حداقل از حيث مناسب حال بودن حقايق خاصى، گرچه نه از حيث اصول عقايد، شرايط كاملا متفاوت است.

[12] . مسيح گفت: صعمارتهاى بسيار در خانه پدر من استش. قديس ايرنائوس هنگام بازگو كردن آموزه‏اى كه طبق آن برخى وارد ملكوت و ديگران وارد بهشت زمينى، و ديگران باز وارد اورشليم آسمانى خواهند شد به اين گفته اشاره مى‏كند. همه منجى را خواهند ديد، اما به طرق متفاوت و مطابق با مرتبه مقامشان.

[13] . ملتقاى آخرت‏شناسى توحيدى و صتناسخ‏گراييش هندى درتوحيد در مفاهيم برزخ و دوزخ، و نيز در صرستاخيز ابدانش، كه در آن به موجود، فرديتى جديد داده نمى‏شود، نهفته است.