در ادمه‌ي بازار به مردي رسيد که مقداري نمک نامرغوب داشت. به او گفت: مايلي اين نان خشک را بگيـري و اين نمک نامرغوب را به من بدهي؟ قبول کرد. نمک را داد و نان را گرفت.

مرد سائل که دو قرص نان را با يک ماهي گنديده و مقداري نمک نامرغوب عوض کرده بود به خانه رسيد. شروع به تمييز کردن شکم ماهي شد که دو مرواريد در شکم ماهي ديد. شاد شد و خدايش را شکر کرد. در همين لحظه صداي درب خانه به گوشش رسيد. درب را که باز کرد. مرد ماهي فروش و نمک فروش را ديد که هردو يک قرص نان به دست گرفته و گفتنـد: ما با خانـواده خود هر چه سعي کرديم نتـوانستيم اين نان را از شدت خشکي و سختـي بخوريم. فکر کرديم تو تنگدست هستي و ناچار شدي نان‌هاي خشک را براي تهيه‌ي غذاي بهتر بفروشي؛ پس تصميم گرفتيم نان را براي خودت بياوريم و آنچه را که در قبال نان‌ها از تو گرفته‌ايم به خودت ببخشيم. وقتي مرد ماهي فروش و نمک فروش رفتنـد فرستاده امام سجاد ـ عليه السلام ـ در را کوبيـد و به مرد سائل گفت: مولايت فرمود تو به آرزويت رسيدي (در زندگي‌ات گشايش حاصل شد). پس نان ما را بده که هيچکس جز ما نمي‌تواند اين نان‌ها را بخورد.

مرد سائل دو مرواريد را که در شکم ماهي بود فروخت. قرضش را پرداخت و زندگي‌اش سرو سامان يافت.