معجزه ی انسان از آنجا شروع شد که آدمی به جای آنکه تسلیم محیط شود خود در اندیشه ی تغییر آن برآمد و حس تنهایی از آنجا در انسان ریشه گرفت که او خود را بصورت حیوانی جدا و مجزا از دیگران در جهانی ناسازگار یافت.

نخستین شرط حل این معما از دیدگاه اریک فروم این است که انسان واقعیات دنیای خارج و موقعیت انسانی خود را به طور عینی و آنچنان که هست بپذیرد. آدمی باید به تنهایی خود پی ببرد و قبول کند که هیچ نیرویی بیش از او و به غیر از او توانایی حل مسائلش را ندارد. اوست که باید مسئولیت زندگیش را برعهده گیرد و با به کار بستن نیروهای خلاق خود به سرنوشتش شکل دهد و معنی بخشد.

با این همه، تنها پی بردن به این تنهایی و سایر تضادها کافی نیست چون این به بالا بردن اضطراب فرد می افزاید؛ او باید به فکر راه حلی باشد. نیایش جانوران و بتان و خدایان، فداکاری های گوناگون انسانی، عملیات نظامی و لشکرکشیها، توسل به زیور و زندگی مجلل، از خودگذشتگی و فقر صوفیانه، استغنا، عمل، کار و آفرینش هنری یا تولیدی، عشق به خدا و انسان از جمله پاسخ هایی است که آدمی خواسته است به مسئله ی تنهایی و جدایی خود بدهد.

از میان این همه راه تنها طرح عشق است که میتواند احیانا" پاسخی انسانی و حقیقی به مسئله ی تنهایی بدهد. عشقی که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ میدارد و نیروی فعال بشری است که موانع بین انسانها را میشکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند میدهد.

در عشق تضادی جالب روی میدهد، عاشق و معشوق یکی میشوند و در عین حال از هم جدا میمانند. چنین عشقی نمیتواند دستوری و تکلیفی باشد، اگر آدمی خودش را به راستی دوست داشته باشد دیگران را نیز به احتمال قوی دوست خواهد داشت.

عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره میسازد، با وجود این بدو امکان میدهد که خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند.



عناصر اساسی عشق



نثار کردن، دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی.

عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که این رغبت جدی وجود ندارد، عشق هم نیست.

جوهر عشق رنج بردن برای چیزی و پروردن آن است، یعنی عشق و رنج جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست میدارد که برای آن رنج برده باشد، و رنج چیزی را برای خود هموار میکند که عاشقش باشد.

احساس مسئولیت به معنای واقعی آن، امری کاملا" ارادی است؛ پاسخ آدمی است به احتیاجات یک انسان دیگر، خواه این احتیاجات بیان شده باشد، یا بیان نشده باشد. احساس مسئولیت کردن یعنی آمادگی برای بیان کردن.

اگر جزء مهم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط میکند.

منظور از احترام ترس و وحشت نیست؛ بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست و آگاهی از فردیت بی همتای اوست.

احترام، یعنی علاقه به این مطلب که دیگری آنطور که هست باید رشد کند و شکوفا شود.

رعایت احترام دیگری بدون شناختن دیگری میسر نیست. ما خود را میشناسیم و با این وجود خود را نمیشناسیم. ما هم نوعان خود را میشناسیم و با وجود این آنها را نمیشناسیم، زیرا که ما شیء نیستیم و همنوع ما نیز شیء نیست. هرچه بیشتر به عمق هستی خود و دیگری پی ببریم، بیشتر گمراه میشویم. با وجود این خواه ناخواه آرزو میکنیم که به راز روح بشر پی ببریم و به درونی ترین کانون هستی او نفوذ کنیم.

راههایی وجود دارد برای شناختن، یکی از این راهها راهی مأیوس کننده است و آن تسلط کامل بر دیگری، تسلطی که او را وادار کند هرچه ما میخواهیم انجام دهد، هرچه ما میخواهیم حس کند، هرچه ما میخواهیم فکر کند؛ تسلطی که او را به یک شیء تبدیل میکند.

آخرین درجه ی کوشش برای شناختن را در اوج سادیسم، یعنی میل به رنج دادن و توانایی آزار رساندن به دیگری میتوان دید. در این حالت با شکنجه دادن دیگری، او را وادار میکنیم که حین زجر کشیدن راز خود را فاش کند.

راه دیگری که ما را به سوی آگاهی از این راز هدایت میکند عشق است. عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخص دیگر. عشق تنها راه دانستن است، که در حین وصل به تمنای من جواب میدهد. در حین عشق ورزیدن و نثار کردن خود، در حین نفوذ در شخص دیگر، خود را می یابیم، خود را کشف میکنیم، هم او هم خود را کشف میکنیم و انسان را کشف میکنیم.



عشق پدر و مادر و فرزند



برای بیشتر بچه ها ، قبل از هشت سالگی، و نیمی از آنها تا ده سالگی تنها مشکل تقریبا" این است که دوستشان بدارند، دوستشان بدارند برای آنچه هستند. خود کودک تا این سن هنوز دوست ندارد؛ بلکه او فقط با سپاسگذاری و خوشحالی جوابگوی عشقی است که بدو نثار میکنند. در این مرحله ی رشد کودک، عامل جدیدی در زندگی او وارد میشود و آن احساس جدید تولید عشق به وسیله ی فعالیت شخصی است. برای اولین بار کودک به فکر می افتد چیزی به مادر یا پدر بدهد. برای اولین بار در زندگی کودک مسئله ی عشق از محبوب بودن به دوست داشتن یعنی به خلق عشق، تبدیل میشود.

عشق کودکانه از این اصل پیروی میکند که (من دوست دارم چون دوستم دارند.)

عشق پخته و کامل از این اصل که (مرا دوست دارند چون دوست دارم)

عشق نابالغ میگوید (من تو را دوست دارم برای اینکه به تو نیازمندم)

و در نهایت عشق رشدیافته میگوید: (من به تو نیازمندم چون دوستت دارم)



عشق مادرانه



عشق مادرانه طبیعتا" بی قیدوشرط است. مادر نوزاد خود را دوست دارد زیرا کودک اوست، نه بخاطر اینکه کودک پیرو شرایط خاصی بوده، یا طبق انتظارات معینی رفتار کرده است.

گفته شد عشق مادرانه قبول بی قیدوشرط زندگی کودک و احتیاجات اوست. ولی در این باره لازم است مطلب دیگری اضافه شود که خود حائز اهمیت است. قبول زندگی کودک دارای دو جنبه است؛

یکی توجه و مسئولیتی است که صددرصد برای ادامه ی حیات و رشد کودک لازم است،

و دیگری رویه ای است که در کودک عشق به زندگی ایجاد میکند و در او این احساس را پدید می آورد که با خود بگوید: زنده بودن چه چیز خوبی است، چه خوب است که من دختر یا پسری کوچکم، چه خوب است که روی این زمینم.

برای تقدیم عشق زندگی به کودک، مادر نه تنها باید مادر خوبی باشد، بلکه باید آدمی شاد و خوشبخت نیز باشد و از این نعمت عده ی کمی برخوردارند. عشق مادر به زندگی به اندازه ی اضطراب او مسری است.

در عشق مادرانه دو موجود که یکی بودند از هم جدا میشوند. مادر تنها نباید این جدایی را تحمل کند، بلکه باید آرزومند آن باشد و به حصول آن کمک کند. فقط در اینجاست که عشق مادرانه به صورت تکلیفی خطیر جلوه میکند، زیرا احتیاج به فداکاری دارد، نیاز دارد به اینکه بتوان همه چیز را نثار کرد، بدون اینکه توقع چیزی جز خوشبختی کودک در میان باشد. و همین جاست که اکثر مادران در کار عشق مادرانه ی خود شکست میخورند.

مادر خودشیفته، سلطه جو و تصاحب کننده فقط تا زمانی که کودکش کوچک است، میتواند در عشق مادرانه ی خود موفق باشد. تنها مادری که واقعا"عاشق است، مادری که برایش نثار کردن لذت بخش تر از دریافت کردن است، مادری که بنیاد هستیش متین و استوار است، حتی هنگامی که فرزندش در راه جدایی از مادر گام برمیدارد، باز هم میتواند فرزندش را دوست بدارد.



عشق پدرانه



عشق پدرانه، عشق بی قیدوشرط نیست. اساس آن این است که من تو را دوست دارم، برای اینکه انتظارت مرا برآوری، برای اینکه وظایفت را انجام دهی، برای اینکه شبیه منی.

سرانجام، این انسان بالغ به نقطه ای میرسد که میتواند مادر و پدر خود باشد. گویی او خود یک وجدان مادرانه و پدرانه دارد.

وجدان مادرانه میگوید: هیچ رفتار زشتی و هیچ جنایتی وجود ندارد که تو را از عشق من، از آرزوی من برای زندگی و خوسبختی تو محروم گرداند.

وجدان پدرانه میگوید: تو اشتباه کردی، تو نمیتوانی از قبول نتایجی که اشتباهاتت به وجود آورده است اجتناب کنی، و بالاتر از همه اگر بخواهی دوستت داشته باشم، باید رفتار خود را تغییر دهی.

از جمله خصوصیات همه ی انواع تکامل نوروتیک (آزارهای عصبی) این است که یکی از دو رکن، پدرانه یا مادرانه، پرورش کامل نیافته است.

اگر انسان فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه یک نوع بستگی تعاونی یا خودخواهی گسترش یافته است.

اگر آدم واقعا" و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما" همه ی مردم دنیا و زندگی را دوست دارد.

اگر من بتوانم به کسی بگویم تو را دوست دارم باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه ی دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم.



عشق برادرانه



عشق برادرانه، عشق به همه ی ابنای بشر است.

عشق برادرانه بر این احساس مبتنی است که ما همه یکی هستیم. اختلاف ذوق، هوش و دانش در مقابل هویت مشترک انسانی که به همه ی افراد عمومیت دارد، اختلاف ناچیزی به شمار میرود.





عشق به خود



فردی که قادر است عشق بورزد، و عشق ورزیش با باروری همراه است، خودش را نیز دوست دارد، کسی که فقط بتواند دیگران را دوست بدارد، اصلا" معنی عشق را نمیداند.

جالب است بدانید که عشق به خود با خودخواهی فرق دارد چون آدم خودخواه فقط به خودش علاقه دارد، همه چیز را برای خودش میخواهد، از نثار کردن لذتی احساس نمیکند، در صورتی که از گرفتن شاد میشود و به دنیای خارج فقط از دیدگاه نفع شخصی مینگرد. او جز خودش هیچ کس را نمیتواند ببیند، او درباره ی همه چیز و همه کس، از جهت سودی که ممکن است برای خودش داشته باشد، قضاوت میکند و اساسا" از دوست داشتن عاجز است.



عشق به خدا



احتیاج ما به دوست داشتن از احساس تنهایی سرچشمه میگیرد، و همین احتیاج ما را وادار میکند تا با تجربه ی وصل بر اضطراب تنهایی و جدایی خود فائق آییم.

عشق دینی، یعنی آنچه عشق به خدا نامیده میشود، از نظر روانشناسی چیزی جز این نیست. زیرا در این مورد هم هدف، رسیدن به وصل به منظور غلبه بر جدایی است.

انواع متداول عشق نوروتیک







1) نمونه ای از این عشق در مردانی دیده میشود که از نظر تکامل عاطفی هنوز در قید بستگی های کودکانه به مادر خود مانده اند. اگر آنان زن دلخواه خود را پیدا کنند، بیش از هر کس در جهان احساس ایمنی میکنند و آنگاه میتوانند عشق و لطف فراوان ابراز کنند. اما بعد از مدتی که زن، دیگر طبق انتظارات عجیب و غریب آنان رفتار نمیکند، تعارضات و آزردگی های بسیار در آنان پدید میاید.



بستگی دردمندانه تر به مادر و تثبیت این وضع نوعی دشواری عمیق تر و غیر منطقی تر به وجود می آورد. این نوع تثبیت شدید معمولا" نسبت به مادرانی اتفاق می افتد که خود را با ولع خردکننده ای به کودکانشان پیوند میدهند. مادر میتواند زندگی ببخشد و آنرا بازگیرد. او کسی است که میتواند زنده کند و نابود سازد، او میتواند با عشق معجزه ها کند و هیچ کس هم نمیتواند بیش از او آزار برساند.







2) نوع دیگری از این بیماری نوروتیک را در جایی میتوان مشاهده کرد که فرزند بیشتر به پدر دلبستگی دارد. چنین شخصی در زندگی بزرگسالی میکوشد تا چهره ی پدرانه ای بیابد و به همین طریق بدو دلبسته شود. این گونه افراد همیشه از زنان دوری میکنند. زن در نظر آنان هیچ نوع اهمیت اساسی ندارد.







3) از این غامضتر اختلالات نوروتیک در عشقی است که زاییده ی نوع دیگری از محیط خانوادگی، یعنی موردی است که پدر و مادر همدیگر را دوست ندارند، ولی خوددارتر از آنند که نزاع کنند اما در عین حال دوری آنان از یکدیگر باعث میشود که رابطه شان با کودک بی پیرایه نباشد. در نتیجه کودک به دنیای درون خود فرو میرود، به خواب و خیال پناه میبرد، از دنیای واقعی دور میماند و همین رویه را در روابط عاشقانه اش حفظ میکند.



از این گذشته این کناره گیری باعث بروز اضطرابی شدید و نوعی احساس تزلزل و بی ثباتی میشود.







4) نوعی از عشق دروغین، عشق بت پرستانه است. اگر شخص به مرحله ای نرسیده باشد که احساس هویت و من بودن بکند از معشوق خود بتی خواهد ساخت. در این وضع او خود را از احساس هر نوع قدرتی محروم میکند و به جای اینکه خود را در معشوق پیدا کند در او گم میشود. چون معمولا" هیچ کس نمیتواند تا پایان کار طبق انتظارات بنده ای که اسیر عشق خویش است رفتار کند، ناگزیر سرخوردگی پیش خواهد آمد و درمان آن یافتن بتی جدید است.







5) نمونه ای دیگر از عشق دروغین عشقی است که بدان میتوان عشق احساساتی نام داد. اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. تا وقتی که عشق رؤیاست آنان میتوانند در آن سهیم باشند، به محض اینکه آن عشق رؤیایی به عالم واقع بیاید و در رابطه ی بین دو شخص حقیقی تجلی یابد، آن دو منجمد میشوند.



جنبه ی دیگری از عشق احساساتی، تجرید عشق برحسب زمان است. ممکن است یک زوج تحت تاثیر یادآوری عشق گذشته ی خود قرار گیرند، گرچه وقتی که گذشته برای آنان زمان حال بود، عشقی احساس نمیکردند و نیز ممکن است از اوهام شیرین آینده ی عشقشان به هیجان آیند. این تمایل با رفتار عمومی خاص انسان امروز مطابقت دارد. او یا در گذشته زندگی میکند یا در آینده، به زمان حال تعلقی ندارد.







6) نوع دیگری از عشق های نوروتیک منعکس کردن نقایص خود به معشوق و توجه به نقصها و ضعفهای اوست. به این ترتیب عاشق از مقابله بامشکلات خود میگریزد. اگر هر دو نفر این کار را بکنند از مشکلات خود غافل و هرگز نمیتوانند در راه تکامل خویشتن قدمی بردارند.



بعضی از مردم گرفتار این پندارند که عشق لزوما" به معنای نبودن تعارض در زندگی است. در حالی که اختلافات اغلب مردم در واقع کوششی است برای پرهیز از اختلافات واقعی. اختلافات جزئی و سطحی غالبا" دارای کیفیتی هستند که ظاهرا" نیازی به حل و رفع ندارند.



حصول عشق واقعی فقط زمانی امکان دارد که دو نفر از کانون هستی خود با هم گفت و شنود کنند.



حتی اگر بین دو طرف هماهنگی یا تعارض، غم یا شادی وجود داشته باشد، این امر در برابر این حقیقت اساسی که هر دو طرف در کانون هستی خود یکدیگر را درک میکنند، و بدون گریختن از خود، احساس وصل و وحدت میکنند، در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.







فقط یک چیز وجود عشق را اثبات میکند و آن عمق ارتباط، سرزندگی و نشاط هر دو طرف است.







تمرین عشق







قبل از هر چیز تمرین هر چیز مستلزم انضباط است. بدون این انضباط زندگی از هم میپاشد، آشفته میشود و تمرکزش را از دست میدهد.



در فرهنگ امروز چیزی که حتی از انضباط کمیاب تر است، همان تمرکز است.



عامل سوم بردباری است، باز هم هر کس که یکبار خواسته باشد هنری را بیاموزد میداند که بردباری شرط لازم موفقیت در هنر است. اگر شخص به دنبال نتایج فوری باشد، هرگز نمیتواند هنری را واقعا" بیاموزد.



سرانجام یکی از شرایط آموختن هر هنر علاقه ی شدید به چیره دستی در آن هنر است.



در مورد هنر عشق همه ی اینها بدین معنی است که اگر کسی بخواهد بر آن تسلط یابد، باید کارش را با تمرین نظم، تمرکز و بردباری در تمام مراحل زندگیش شروع کند.



در حقیقت، توانایی تمرکز دادن فکر به معنی توانایی تنها بودن با خویشتن است. حقیقت آن است که توانایی تنها ماندن لازمه ی توانایی دوست داشتن است. هرکس که سعی کرده است دمی با خود تنها باشد، به اشکال آن پی برده است. اول انسان احساس بیقراری و اضطراب میکند. همچنین مشاهده میکند که انواع و اقسام فکرها به مغز او هجوم می آورند و شخص را تسخیر میکنند. این اندیشه ها به جای اینکه ذهن را از افکار پریشان رها سازند، آنرا اشغال میکنند.



تمرکز داشتن یعنی به طور کامل در زمان حاضر، در اینجا و اکنون زیستن، نه اینکه ضمن انجام دادن کاری به کار بعدی فکر کردن.



اساسی ترین شرط رسیدن به عشق این است که بر خودفریفتگی فائق آییم. جهت بینی آدم خودفریفته چنان است که انسان تنها آن چیزهایی را که در خودش دارد، واقعی می پندارد، در صورتی که پدیده های دنیای خارج نفسا" دارای واقعیتی نیستند، بلکه فقط از دیدگاه فایده یا خطری که برای شخص دارند، احساس میشوند. قطب مخالف خودفریفتگی واقع بینی است؛ و آن استعدادی است ذهنی که دیدن مردمان و اشیا را، چنانکه هستند و به طور عینی، ممکن میسازد و به شخص امکان میدهد که صور عینی را از تصاویری که زاییده ی ترسها و آرزو های خود اوست جدا کند.



عشق به تکامل فروتنی و واقع بینی و خرد نیاز دارد. سراسر زندگی باید وقف این هدف شود.



اگر بتوانیم واقع بین و با شعور باشیم، نیمی از راه هنر عشق را پیموده ایم؛ ولی این واقع بینی و خرد باید همگانی باشد، یعنی به همه ی کسانی که با ما در تماس اند تعمیم یابد. اگر کسی بخواهد تنها در مناسبات خود با معشوق واقع بین باشد، و تصور کند که در مناسبات خود با دیگران باید از آن چشم پوشید، به زودی در می یابد که هم در اینجا و هم در آنجا شکست خورده است.



تمرین هنر عشق ورزیدن به تمرین ایمان داشتن نیازمند است. ایمان داشتن یعنی اعتماد به پایداری و تغییرناپذیری. تنها آن کسی که به خود ایمان دارد میتواند نسبت به دیگران ایمان داشته باشد زیرا فقط اوست که میتواند مطمئن باشد که در آینده نیز قادر است مانند امروز باشد و در نتیجه احساس و عملش همانگونه خواهد بود که امروز انتظارش را دارد.



نکته ی مهم در مورد عشق، ایمان به عشق خویشتن، به توانایی خود برای ایجاد عشق در دیگران، و به پایداری و استواری در عشق است.



ایمان، به شهامت و توانایی و تن به خطر دادن نیاز دارد و آدمی باید آمادگی آنرا داشته باشد که درد و سرخوردگی را بپذیرد. این شهامت با شهامتی که موسولینی در شعار ((با خطر زندگی کردن)) از آن دم میزند خیلی فرق دارد. شهامت وی از رویه ی مخرب وی نسبت به زندگی و از تمایل او به تباه ساختن زندگی سرچشمه میگرفت، زیرا توانایی عشق ورزیدن بدان را نداشت. شهامت ناشی از ناامیدی ضد شهامت ناشی از عشق است.



برای اینکه بتوانیم مشکلات، شکستها و غمهای زندگی را کیفرهای غیرعاقلانه ای تلقی نکنیم که فقط بر سر ما آمده اند، و برای آنکه بتوانیم آنها را جزء مبارزه ی زندگی تلقی کنیم، که غلبه بر آنها ما را نیرو مندتر میسازد، باید ایمان و شهامت داشته باشیم.



اگرچه شخص آگاهانه از محبوب نبودن می ترسد، در واقع به طور ناخودآگاه از دوست داشتن بیم دارد. دوست داشتن بدین معنی است که انسان خود را بدون هیچ ضمانتی واگذارد، خود را به طور کامل تسلیم کند، فقط به این امید که شاید عشقش در معشوق ایجاد عشق کند.



عشق ایمان است و آنکه ایمانش کم است از عشق بهره ی چندانی نخواهد داشت.



فعالیت نیز اساس تمرین عشق است. منظور از فعالیت انجام دادن چیزی نیست، بلکه منظور فعالیت باطنی و استفاده ی ثمربخش از نیروهای خویشتن است. عشق فعال بودن است. اگر من عاشق باشم فکرم دائما" و به طور فعال متوجه معشوق است، ولی نه فقط معشوق یا معشوقه.



قابلیت دوست داشتن احتیاج به جدیت، بیداری و شور زندگی دارد، و همه ی اینها نتیجه ی فعال و ثمربخش بودن در بسیاری از شئون دیگر زندگی است.











چکیده ای از کتاب: هنر عشق ورزیدن



تألیف: دکتر اریک فروم



ترجمه ی: پوری سلطانی با گفتاری از مجید رهنما



گردآورنده: هدا اشرفی