پول را به مشام می رساند .پولهایی که نمی دانیم از کجا آمده بود. اتومبیل ها ،ساختمانها ،

خیابانها بوی تازگی می داد اما آیا آدمها هم تازه شده بودند؟ آیا آنان حس زیبایی شناسی

زندگی را همچنان با خود داشته و یا در سراشیبی دیگری گیر کرده بودند؟ برای سینما های

بسته شده در این شهر دلتنگی می کردم که ناگاه چشمم به سینمایی دیگر خورد. از دیگران

پرسیدم که واقعا سینمایی با امکانات روز دنیا در این شهر بنا شده است و دیگران با سر

تکان دادن حرفم را تایید می کردند. همیشه دوست داشتم در این شهر فیلمی را با

سلیقه خودم به تماشا بنشینم، فیلمی که دوست داشتنی باشد و با آپاراتها ی مدرن

روز دنیا نمایش داده شود. هنوز آخرین فیلمی را که در سینما شهر نمایش ،شهر دیدم

به یاد دارم توی سینما ده نفر بیشتر حضور نداشتند و نیمی از آنان هم دوستان خود ما

بودند. آری حمید هامون روی پرده از عشق به ما می گفت اما نه عشق زمینی بلکه

عشق آسمانی و چقدر زیبا و ملموس من بیننده را مجذوب خود می کرد. آن فیلم یک

حس غریب دیگر را به ما منتقل می کرد و می کند :آری خسرو،خسرو شکیبایی را

می گویم او که دیگر در میان ما نیست و به یاد آوردن این فیلم دو غم را تذکر می دهد :یکی

نبود خسرو و دیگری بسته شدن سینما شهر نمایش. روزها گذشت و دو سینما ،

در شهر بسته شد. یکی شد کتاب شهر و دیگری چسبیده به حوزه هنری استان ،

نمی دانم آن یکی که در جوار حوزه هنری است فیلم نمایش می دهد یا فقط مختص

جشنواره ها و همایش های گوناگون است . نمی دانم اما بسیار خوشحالم که جای

تنها سینمای شهر که شهرزاد نام داشت مجموعه ا ی فرهنگی بنا شده بنام ستاره شهر.

مجموعه ای که می تواند هم فیلم تجاری و هم فیلم هنری نمایش دهد . روزها را یکی یکی

سپری کردم تا اینکه به آرزویم که همان اکران فیلمی هنری و خاص است ، برسم آخر آن

زمان که سینما شهرزاد سرپا بود و در میدان مرکزی شهر خودنمایی می کرد جولانگاه

جمشید آریا با آن سر تراشیده بود که ماهی یک فیلم روانه پرده نقره ای سینما

می کرد و به حق که شاهد صف های طولانی در جلوی سینما بودیم و حتی بلیط هایش

به بازار سیاه هم کشانده می شد.انگار خود او هم از این وضعیت خسته شده چه برسد

به ما که اینقدر در زندگی روز مره به جان همدیگر می افتیم و سر به سر هم می گذاریم ،

طلبکارانه و خود خواه به جان همدیگر می افتیم و حق خود را از دیگری طلب می کنیم

که دیگر جمشید هم نمی تواند برایمان کاری کند. حالا هرکدام از خود ما یک جمشید

آریا هستیم که اگر زورمان برسد تحکم و حق دیگری را پایمال می کنیم . زمانی که امیر

نادری فیلم دونده را ساخت خیلی ها به فیلم و او تاختند و گفتند او باید دوره اکابر برود

و درس سینما بخواند.دونده سوار بر قطار شد و سپس به کشتی رسید و بعد از آن بر بال

هواپیما نشست . رفت و رفت و رفت تا اینکه سیل جایزه های بزرگ و کوچک را بر بالین

سینمای ما فرود آورد. امیر نادری رفت و غم نامه اش ماند برای ما. دلم برای او هم تنگ

شده عزیزی که می سازد و می سازد و می سازد اما دلش با ماست راستی چرا بی

دلیل خودمان را از خودمان می رنجانیم مگر همه از گوشت و پوست همدیگر نیستیم

دوست دارم امیر را ببینم و به او بگویم اگر روزی خدا حافظ رفیق را ساختی حالا بیا

سلام ای دوست را بساز که با اشتیاق فراوان به پای فیلمت خواهم نشست دلم بسیار

برایش تنگ شده است. غروب شده بود به میدان مرکزی شهر رسیدم و نگاهی به سر

در بالای مجموعه فرهنگی ستاره شهر انداختم و دیدم فیلم تردید اکران شده است .

در پوست نمی گنجیدم زیرا انتظارم برای دیدن فیلمی از واروژ کریم مسیحی بعد از

هیجده سال به بار نشست اما حیف که چه خیال باطلی داشتم . هیجده سال پیش

پرده آخر توسط او ساخته شد و سیمرغ های جشنواره فجر را درو کرد. گمان می کردیم

حضور او می تواند جای خالی استاد بهرام بیضایی را پر کند اما باز هم خیالمان

باطل بود و اگر بهرام بیضایی ۱۰ سال طول می کشد تا فیلمی بسازد برای دیدن فیلم

دوم او هجده سال صبر کردیم با خوشحالی بر نامه ریزی کردم که روز بعد به دیدن فیلم

تردید برم اما وقتی به سینما رسیدم دیدم با فیلم دیگری عوض شده و تردید از شهر

ما خداحافظی کرده است و من در حسرت دیدن این فیلم ماندم . گویا باید صبر کنم یا

شاید گذرم به شهر دیگری بخوردو این فیلم را در مکانی دیگر و در جایی دیگر ببینم

ظاهرا زور مسعود کیمیایی به واروژ کریم مسیحی چربیده که فیلم او را از میدان به در

کرده است. با خود در این فکر بودم که تاوقتی کپی فیلم های درجه ۲و۳ سینمای دیگران

و حتی غریبه ها باب روز شده است دیگر جایی برای تردید نمی ماند که ما را با ادبیات

نمایشی آشتی دهد . باز هم می گویم دلم برای سینما تنگ شده است.