فلسفه زندگي مي کنند. کودک ده ماهه هر چيزي را مثل يک مبارزه مي بيند، درآوردن صداهاي تازه، يادگيري برداشتن اشياء، مبارزه کردن، پرتاب ا شياء و لذت پرتاب آنچه مي خورد. زندگي براي او سفر سحر آميز اکتشاف است، بچه هاي بزرگتر با هيجانات و احساسات بي‏پروا وزيبا خود را به دامان زندگي مي اندازند، مسابقه دوچرخه سواري ميدهند، بالاي نردبان مي‏روند، مثل فنر بالا و پائين مي‏پرند، از درخت بالا مي‏روند و اگر خوب فکر کنيد مي‏بينيد که با بعضي از بزرگترين مبارزات دوران زندگي خود در همان چند سال اول و در رودررويي با مشکلاتي چون راه رفتن و دويدن و حرف زدن و غيره مواجه شده ايد و ديگر اينکه همه آنها را پشت سر گذاشته ايد.

اما به دلايلي اين مبارزان کوچک و شجاع مي‏توانند به بزرگسالاني آنچنان بزدل و ترسو تبديل شوند که انجام کوچکترين کارها برايشان به منزله مبارزه با هيولايي شکست ناپذير باشد ! جاي خوشبختي ا‏ست که اين گونه افراد زندگي خود را با اين نگرش « من هرگز قادر به انجام آن نخواهم بود» آغاز نکرده اند والا هنوز هم در سن چهل و شش سالگي در گهواره نوزادي خود بودند.

آيا اين احمقانه نيست که ما از بچه ها بيشتر از بزرگسالان توقع داشته باشيم؟ در مدرسه به آنها ميگوئيم: « يا بايد همه حروف الفبا را ياد بگيري يا در همين کلاس اول بماني» . به عبارت ديگر اين پيام را به آنها ميرسانيم که بهتر است خودت را براي حرکت آماده کني والا !؟ متاسفانه بسياري از بزرگسالان اين پيام را به درستي نمي‏گيرند و تصور مي‏کنند که بي هيچ تلاشي از سوي آنها زندگي بايد خودبخود به آنها پاداش بدهد. آيا نبايد ما بزرگسالان بالغ همان انتظاراتي را که از بچه ها داريم از خود نيز داشته باشيم و از خود سوال کنيم: « در يکسال گذشته چه چيز تازه اي ياد گرفته‏ام؟ امسال چه کار تازه اي ميتوانم انجام دهم که سال گذشته نمي‏توانستم؟».

خلاصه کلام:
مشکلات دامنه ذهن ما را وسعت مي‏بخشند.
«بدبختي، را نمايان مي‏سازد و خوشبختي آنرا مي‏پوشاند».