همسر لوط
ناروا و ننگين خود برندارند، عذابى دردناك
خواهند ديد ولى قوم آن را با خيره سرى و جسارت برگزار كردند
و از روى
استهزا به لوط گفتند: ((پس عذاب خدايت كى خواهد آمد؟!)).
آنچه بيشتر
حضرت لوط را مى آزرد، انحراف فكرى و گمراهى همسرش بود. زن لوط
هم تحت تاءثير بى دينى مردم محيط، كافر و خدانشناس بود. دامنش پاك بود، ولى ميانه
اى با شوى خود پيغمبر خدا نداشت . زنى نا نجيب و
فرومايه و
بدكردار بود.
لوط كه از
اصلاح قوم و بهبود وضع آنان ماءيوس شده بود،
دست به نفرين
برداشت و از خدا خواست كه آن مردم گمراه و فاسد را به كيفر اعمالشان برساند.
خداوند نفرين
لوط را درباره قوم پذيرفت و فرشتگان را براى تنبيه قوم
نافرمان ،
ماءمور ساخت . فرشتگان الهى شب هنگام (در فلسطين ) به خانه ابراهيم در آمدند و به وى سلام كردند و گفتند: ما سر راه خود براى نابودى
قوم لوط آمده ايم به تو مژده دهيم كه خدا پسرى
به تو و همسرت ساره به نام ((اسحاق )) مى دهد و پس از وى ((يعقوب )) پسر او را به تو موهبت مى فرمايد.
وقتى ابراهيم
متوجه شد كه مهمانان ، فرشتگان الهى
هستند از آنان خواست كه در عذاب قوم لوط شتاب نكنند تا شايد
به راه آيند
ولى خداوند وحى فرستاد كه اى ابراهيم ! از اين خواهش در گذر كه فرمان خدايت براى نابودى قوم لوط فرا رسيده و عذابى به آنان مى رسد
كه بازگشت ندارد.
فرشتگان از
آنجا (در صورت جوانان زيبا) به خانه لوط در آمدند. لوط از
ديدن آنان با
آن شكل و صورت ، ناراحت ، دلتنگ و پريشان شد و گفت : امروز، روز دردناكى خواهد بود. وقتى همسر لوط جوانانى با آن قيافه خوش
تركيب و شكل زيبا ديد كه در خانه آنان پناه
گرفته اند، پشت بام خانه رفت و دستها را به هم زد و علامت داد تا قوم را با خبر كند ولى چون كسى متوجه نشد آتش افروخت تا
بدين وسيله قوم بدانند جوانانى به خانه لوط
آمداند! اين عادت ناپسند همسر لوط بود كه هر وقت جوانانى وارد شهر مى شدند و از بيم آبروى خود پناه به خانه لوط مى بردند،
او بدانگونه كه اشاره نموديم قوم را آگاه مى
ساخت . به دنبال آن مردم بى بندو بار و فاسد، به طرف خانه
لوط سرازير
مى شدند و چه وضع ناگوارى كه پيش نمى آمد؟
در اين موقع
نيز زن لوط با افروختن آتش ، قوم را مطلع
ساخت ، مردم تبهكار و بى آبرو از هر سو روى به خانه لوط
نهادند.
لوط به هراس
افتاد و از خانه در آمد و راه را بر آنان گرفت و گفت : ((اى مردم ! از خدا بترسيد و
شرم كنيد و مرا نزد مهمانانم شرمنده منماييد. بياييد با
دخترانم ازدواج كنيد كه آنان براى تاءمين منظور شما
پاكترند، آيا
يك مرد رشيد در ميان شما نيست كه پندتان دهد و از خدا بترسد؟(13))).
قوم گفتند:
اى لوط! تو آگاهى كه ما ميلى به
دخترانت نداريم و مى دانى كه ما چه مى خواهيم !
لوط كه خود را در ميان آن جمع فاسد، تنها ديد و از هر جهت بى پناه مانده
بود گفت : اى كاش ! من قدرتى مى داشتم كه شما را
عقب بزنم و يا خود و مهمانانم به پناهگاه محكمى روى مى
آوردم ولى
قوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه كوچكترين ترتيب اثرى به ناله و اندوه لوط نمى دادند. تمايلات نفسانى همچون پرده اى ضخيم جلو گوشها
و ديدگان آنان را گرفته ، همه را كر و
كوركرده بود و در حالى كه همچون ديوانگان عربده مى كشيدند و
سخنان زشت بر
زبان مى راندند،مانند سيل به طرف خانه لوط هجوم بردند.
لوط به سرعت به خانه برگشت و در را محكم بست . مردم سفله و نادان به دنبال لوط به در خانه وى
رسيدند و
هجوم آوردند كه در را بشكنند و به خانه در آيند.
لوط در خانه
از يك طرف به فكر جوانان زيبا بود كه آنان را
كجا ببرد و چگونه از دستبرد مردم بى شرم و فاسق
نجات دهد و
از طرفى در پشت در مردم را پى در پى نصيحت مى كرد، باشد كه براى آخرين بار دست از هجوم بردارند و او را بيش از آن نيازارند.
لوط در ميان
آن شهر و ميان قوم ، غريب و بى كس بود،
از بى كسى خود ناله مى كرد و آرزو مى نمود اى كاش نزد
عمويش
ابراهيم مى بود تا با كمك او اين مردم هوا پرست آلوده را به سختى تنبيه مى كرد.
درست در همين
هنگام آن دو جوان ، خود را معرفى كردند و به لوط گفتند: اى
لوط! ما بشر
نيستيم بلكه فرشته و فرستادگان خداى توييم آنان هرگز به تو و ما دست نخواهند يافت . سپس فرشتگان اشاره اى كردند و به دنبال آن بيم
و هراس بر قوم مستولى شد كه گويى همگى نابينا
شدند لذا به عقب برگشتند و در حالى كه در هم ريخته بودند و
به طور
نامنظم مى گريختند،لوط را تهديد مى كردند كه سرانجام به حساب او خواهندرسيد!
پس از آن
فرشتگان به لوط گفتند: اى لوط! چون پاسى از شب بگذرد، خود
و كسانت از
اين قلمرو آلوده به گناه خارج شويد و مواظب باشيد كسى شما را نبيند، ولى همسرت را با خود مبر، كه پس از بيرون رفتن تو، عذاب الهى نازل
مى شود و همسرت و ساير بدكاران به كيفر
اعمال خود خواهند رسيد، اين را بدان همينكه صبح شد همگى به
هلاكت مى
رسند(14).
صبح هنگام ،
لوط و كسانش غير از زن كافرش از مرز شهر سدوم خارج شده
بودند. در آن وقت به امر خداوند و اشاره فرشتگان زلزله اى
آمد و تمام
قلمرو تبهكاران را زير و رو كرد. سپس بارانى از سنگريزه بر آنجا باريد و اندكى بعد شهر سدوم به صورت ويرانه اى در آمد. تمام قوم و
كليه خانه و زندگى آنان چنان نابود شد كه گويى نه
در آنجا شهرى بوده و نه مردمى در آن سكونت داشته
اند.
لوط و كسان و
پيروانش به سلامت از آن منطقه آلوده به گناه گذشتند و از عذاب نجات يافتند. از جمله كسانى كه در اين هلاكت و نابودى سهيم
بود همسر لوط بود. خداوند از اين زن بدكار كه پاس احترام
شوهر محترم خود را نگاه نداشت در 8 آيه قرآن
ياد كرده است
. از جمله در سوره اعراف ، آيه 83 مى فرمايد: (( ما لوط و همه كسان و
پيروانش را نجات داديم مگر زنش را كه از هلاك شدگان بود(15))).
و نيز در آيه
135 سوره صافات مى فرمايد: ((لوط و همه كسانش را نجات
داديم جز پيرزنى كه در ميان كافران هلاك
شده بود)). و تقريبا به همين الفاظ در بقيه سوره ها(16).
اين بود
سرگذشت همسر نوح و همسر لوط كه با شوهران بزرگوار خود رفتار
درستى نداشتند و برضد شوهران خود قيام كردند. خداوند نه
تنها در آيات
گذشته از آن دو هر كدام به تنهايى نام برده و مورد نكوهش قرار داده و از هلاكت و نابودى آنان خبر مى دهد بلكه در آخر سوره تحريم هر
دو را يكجا ذكر كرده و مى فرمايد: ((خداوند مثل مى زند براى آنان كه از خدا برگشتند
و كافر شدند
به زن نوح و زن لوط، آنان زنان دو بنده از بندگان شايسته ما بودند ولى به آنان خيانت نمودند (خيانت به همان معنا كه گفتم ) به همين
جهت از جانب خدا سودى به خاطر شوهران خود نبردند
و خوبى شوهران تاءثيرى در نجاتشان نداشت ، به موقع به
آنان گفته شد
اى زن نوح و اى زن لوط! شما با آنان كه به دوزخ مى روند، وارد آتش جهنم شويد(17))).
يادآورى
از حضرت امام
جعفر صادق عليه السّلام پرسيدند مگر زنان پيغمبران هم ممكن است
خيانتكار باشند كه خدا در قرآن مى فرمايد: ((به شوهرانشان خيانت كردند))؟ حضرت فرمود: نه ، خيانت به آن معنا نيست كه در نظر شماست . خيانت آنان اين بود
كه همسر خوبى براى شوهران خود نبودند و اسرار
خانه را به خارج مى بردند و همرنگ جماعت شده
بودند.
هاجر
حضرت ابراهيم
خليل ، پيغمبر خدا در ((آور كلدانيان )) از سرزمين بابِل واقع در بين النهرين يعنى جنوب كشور كنونى عراق ديده به دنيا گشود
و همانجا پرورش يافت و بزرگ شد. ((آور)) يك واژه فارسى از زبان ايران باستان و به معناى ((شهر)) است . شايد پس از فتح بابل توسط
ايرانيان اين شهر توسط آنان بنا شده است يا زبان قوم غالب
در آن سرزمين
رواج يافته است . دليل ديگر وجود زبان فارسى در سرزمين بابل و محل ولادت حضرت ابراهيم نام پدر ((عموى )) اوست كه ((آزر)) بوده و قرآن مجيد از وى نام مى برد(18).
بارى حضرت
ابراهيم در همان آوركلدانيان به مقام نبوت رسيد و در سايه
اراده نيرومند و ايمان بى نظيرش ، با نمرود پادشاه مستبد
آنجا كه هم
خود دعوى خدايى داشت و هم رسوم بت پرستى را حفظ مى كرد، به مبارزه برخاست . در اين مبارزه ابراهيم پيروز و نمرود شكست خورد و
حتى جان خود را هم از دست داد و به ديار عدم
شتافت .
پس از نابودى
نمرود و رهائى مردم از مظالم وبيداد وى ، ابراهيم با كسانش ،
همسرش ساره و برادر زاده اش حضرت لوط از ((بين النهرين )) بيرون آمد و روى به ((سوريه )) نهاد. بدين منظور كه در نقاط ديگر
نيز وجدان
خواب گرفته مردم غافل را بيدار كند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى يگانه دعوت نمايد.
ابراهيم پس
از مذاكرات و مناظره با مشركان ((سوريه )) كه آفتاب و ماه و ستاره مى پرستيدند، كار خود را به
انجام رسانيد و از آنجا عازم ((فلسطين )) شد. سپس بر اثر قحط سالى از فلسطين به مصر رفت و سالها در آنجا زيست . آنگاه به اتفاق همسرش ساره و خادمه مصرى او ((هاجر)) كه زنى بزرگزاده و نجيب و با شخصيت بود، به فلسطين بازگشت .
ابراهيم و
ساره سالها با هم زندگى كردند و هر دو پير
شدند ولى
فرزندى نداشتند كه يادگار آنان باشد. ساره كه دختر خاله شوهر خود حضرت ابراهيم نيز بود، از اينكه همسر عاليقدرش ابراهيم ، پيغمبر
خدا بلاعقب است ، رنج مى برد. از اين رو به ابراهيم
پيشنهاد كرد تا با ((هاجر)) ازدواج كند، باشد كه خداوند
فرزندى به وى موهبت نمايد و نسل پاكش
در زمين باقى
بماند.
اين ازدواج
سرگرفت و خداوند به ابراهيم و هاجر پسرى روزى
نمود و نامش
را ((اسماعيل )) گذاردند. اسماعيل كودكى زيبا و دوست داشتنى بود. همينكه زبان گشود و سخن گفتن آغاز
كرد و شيرين كاريها نمود، ساره روى طبيعت
خود كه يك زن و گرفتار احساس بود، ناراحت شد و
از پيشنهاد
خود پشيمان گرديد! او مى ديد از نظر روحى دچار وضعى شده است كه نمى تواند كودك هووى خود را ببيند و خويشتندارى نمايد!
پس از مدتها
صبر و تحمل ، سرانجام حوصله اش به سر
رفت و از ابراهيم خواست كه هاجر و كودكش را بردارد و به
نقطه دوردستى
ببرد و در آنجا رها كند و برگردد، جايى كه از مرگ و زندگى آنان خبرى به وى نرسد!
خداوند به
ابراهيم وحى نمود كه چون اين فرزند را از گذشت و فداكارى
ساره دارى و
او كه نازاست نمى تواند ناظر وجود فرزند هووى خود باشد، خواهش ساره را قبول كن . سپس ((بُراق )) وسيله سريع السيرى فرستاد و ابراهيم و
هاجر و اسماعيل سوار شدند و از فلسطين پرواز نمودند و در
نقطه اى كه
امروز شهر ((مكه )) است فرود آمدند.
ابراهيم ،
هاجر و فرزند خردسالش را به امر خداوند در نقطه اى مسكوت و دره اى هول انگيز و ميان كوههاى به هم پيوسته رها كرد و به فلسطين
بازگشت .
اين يك امتحان بزرگ ، هم براى ابراهيم و هم براى هاجر بود و تقدير و
سرنوشتى كه ما از آن سر در نمى آوريم ولى نتايج
حاصل از آن را امروز مى بينيم و از آن خبر داريم .
ابراهيم ظرفى
آب و مقدارى غذا كه با خود براى هاجر آورده بود، به وى سپرد و سفارش كرد كه پس از آن بايد اميدوار به فضل خدا باشد. ((هاجر)) نيز كه در آن نقطه آرام و بى سرو صدا
و در عين حال وحشتناك تنها به سر مى
برد، دل به خدا داد و به اميد فضل او نشست .
آب و نان
تمام شد و هاجر تشنه و گرسنه ماند. كم كم براثر بى غذايى ، شير در پستانش خشك شد و اسماعيل كودك شيرخوارش نيز گرسنه گرديد و
بناى گريه و بيتابى نهاد. هر لحظه وضع كودك وخيم تر
و رقت بارتر مى شد. هاجر نيز سراسيمه و پريشان ماند. ناگزير از جا برخاست و با
كمال نااميدى به جستجوى آب پرداخت .
هاجر ديد كه
در نقطه مقابل ، كناركوه ((صفا)) آب روانى به
چشم مى خورد.
با اشتياق زياد خود را به آنجا رسانيد ولى ديد خبرى از آب نيست . از كوه صفا بالا رفت تا از آن بلندى ببيند آيا در جاى ديگر آب
هست ؟ در آنجا ديد كه در دامنه كوه مقابل ((مروه )) كه يك كيلومتر
از آن فاصله
دارد آب در روى زمين موج مى زند. از ((صفا)) به زير آمد و با شتاب به
سوى دامنه كوه ((مروه )) روان گرديد چون به آنجا
رسيد ديد آبى وجود ندارد و آنجا هم
مانند نقاط ديگر آن منطقه محدود و كوهستانى ، شن و سنگ است .
به اميد
يافتن آب از كوه مروه بالا رفت و به اطراف نگاه كرد و با كمال تعجب ديد كه در پايين كوه صفا كه بار نخست ديده بود، آب به چشم مى
خورد. از مروه به زير آمد و به طرف صفا دويد.
اين آمد و رفت هفت بار تكرار شد و سرانجام از يافتن آب
ماءيوس گرديد
و متوجه شد كه آب نيست بلكه سرابى است كه از تابش نور آفتاب بر روى شنها به نظر آب مى آيد. اين آمد و رفت هاجر از صفا به مروه و
از مروه به صفا در احكام حج اسلامى نيز به
ياد او باقى ماند و جزو اعمال حج است كه مرد و زن مسلمان
بايد هنگام
انجام مراسم حج هفت بار فاصله بين صفا و مروه را طى كنند.
هاجر كه از دسترسى به آب ماءيوس شده بود، به طرف كعبه برگشت تا ببيند بر
سر كودك گرسنه اش چه آمده است . هاجر با كمال
تعجب ديد كه از زير پاى كودك كه آن را بر زمين مى ساييده
است ، آب از
زمين مى جوشد. با ايمانى كه به تفضل باريتعالى داشت ، اطمينان يافت كه اين كار با اعجاز غيبى انجام گرفته است ، هاجر نخست قدرى آب
به صورت بچه پاشيد، سپس دهان او را تر نمود، آنگاه
خود آب نوشيد و پستان به دهان اسماعيل نهاد و بچه را
شير داد.
جوشيدن آب
بدينگونه را عرب ((زمزم )) مى گويد و اين آب زمزم از
آن زمان تا كنون هم از آن نقطه مى جوشد
و همان ((چاه زمزم )) معروف است
.
چون آب در آن درّه دور دست از زمين جوشيده بود، پرندگان با شمّ
مخصوص آبيابى از صدها كيلومتر پى به وجود آن
بردند و به خط مستقيم به طرف درّه مكه روى آوردند. بر اثر
آمد و رفت
پرندگان قوم ((جُرْهُم )) كه از اعراب اصيل يمن بودند و از سالها قبل در گوشه اى از اراضى
حجاز به سر مى بردند و به سوى نقطه اى كه پرندگان
آمد و رفت داشتند روى آوردند، با اجازه هاجر در آنجا رحل
اقامت
افكندند و بدينگونه شهر مكه پى ريزى شد.
((اسماعيل )) از همين قوم نجيب ، زن گرفت و خود و مادرش نيز در همانجا ماندگار شدند و بدرود حيات گفتند و در نقطه اى در كنار كعبه
دفن شدند كه آنجا را ((حِجْر اسماعيل )) مى گويند.
ابراهيم چند بار به همان كيفيت يعنى به وسيله ((بُراق )) از فلسطين به مكه آمد و زن و فرزندش را ملاقات كرد. يك بار خداوند به وى امر نمود تا با كمك اسماعيل كه اينك نوجوانى برازنده
بود خانه كعبه را بنا كند.
اسماعيل سنگ
مى آورد و به دست پدر مى داد و او روى هم مى نهاد و ديوار كعبه را بالا مى برد تا اينكه خانه خدا را بدينگونه بنا كردند.
همينكه كار بناى خانه خدا به اتمام رسيد ابراهيم گفت : ((خدايا! اين نقطه را شهر امنى
قرار بده و
مردمش را از ثمرات زندگانى روزى ده )).
سپس پدر و پسر دست به دعا برداشتند و گفتند: ((خداوند! اين كار را از ما بپذير، مى دانيم كه تو شنوا و دانايى . پروردگارا! ما دو
تن را چنان قرار ده كه هميشه در پيشگاه مقدست سر
تعظيم و تكريم فرود آوريم و از دودمان ما نيز مردمى
پديدآور كه
كاملا تسليم ذات مقدس تو باشند. خداوندا! در ميان اينان پيامبرى مبعوث كن تا آيات تو را بر آنان بخواند و حقايق كتاب آسمانى و حكمت
و راز آفرينش را به آنان بياموزد و از
آلودگيها پيراسته گرداند(19))). آفريدگارا! مرا چنان قرار ده كه
پيوسته نماز گزارم و از فرزندانم نيز چنين افرادى پديد آور!
پروردگارا! دعاى مرا قبول كن !
خداوندا! اين
نقطه را محل امنى گردان و مرا و فرزندانم را
از پرستش بتهابازدار.پروردگارا!اين بتها موجب
شده اند كه
بسيارى از مردم گمراه شوند.
((خداوندگارا!من دودمانم رادراين سرزمين غيرقابل كشت و در كنار خانه محترمت
ساكن گردانيدم تانمازگزارند،پس دلهاى
مردم را به سوى آنان گرايش ده و از روزيهاى خودبه آنان
روزى رسان
تانعمت تو را سپاس گزارند(20))).
نام هاجر با
صراحت و كنايه در قرآن نيامده است ولى لازم به
ذكر نيست كه
در تمام اين موارد يعنى علت آمدن ابراهيم از فلسطين به حجاز و دعا براى فرزندانش و آنچه در سوره بقره و سوره ابراهيم از زبان ابراهيم
و اسماعيل حكايت شده است با زندگى هاجر بستگى
دارد و در حقيقت داستان اوست كه بدينگونه نقل مى شود و
ترديد نيست
كه مادر اسماعيل ((هاجر)) بوده
است .
با سلام و درود به همه منتظران