تصويری که مرا رها کرد
هزار راه
داشتیم برای رفتن. هزار سال داشتیم برای رسیدن. هزار حرف داشتیم برای گفتن، و هزار
دلیل برای زندگی کردن. هزار سال گذشت و هزار حرفمان ته کشید و هزار راه را تا انتها
رفتیم و به جایی نرسیدیم. هاه، آنقدر کتاب نخوان، مزخرف می گویند، زندگی بدون دلیل
هم می گذرد، خوب هم می گذرد.
هزار راه
داشتیم برای رفتن. هزار سال داشتیم برای رسیدن. هزار حرف داشتیم برای گفتن، و هزار
دلیل برای زندگی کردن. هزار سال گذشت و هزار حرفمان ته کشید و هزار راه را تا انتها
رفتیم و به جایی نرسیدیم. هاه، آنقدر کتاب نخوان، مزخرف می گویند، زندگی بدون دلیل
هم می گذرد، خوب هم می گذرد.
***
راستی، يک
دنيای دیگری هست موازی همين دنیای مزخرفی که اطراف من می گذرد، درست مثل همين. در
آن ، يک من ديگری هست موازی همين من مزخرفی که در دنيای من زندگی می کند، درست مثل
خودم. سالها بود که من در دنيای خودم بودم و او در دنيای خودش و هر کدام بی خبر از
ديگری به زندگی خودمان مشغول بوديم. آنقدر مثل هم بوديم که هر از گاهی هم که
نگاهمان به هم می افتاد هر دو مطمئن بوديم که حتما آينه است و خودمان را می بينيم،
هر دو با هم دست تکان می داديم، و هيچ وقت هيچ کدام شک نکرديم که ديگری تصويری بيش
نيست، تا همين ديشب.
ديشب من چراغ دستشويی را روشن کردم، و طبق معمول تصويرم را هم ديدم که با اخم روبرويم ايستاده است. طبق معمول هر دو باهم مسواکهايمان را برداشتيم، با هم به در خمير دندان فحش داديم که باز نمی شود، با هم خمير دندان را چلانديم، با هم مسواک را به دهانمان برديم، با هم کف کرديم، با هم تف کرديم، با هم قرقره کرديم و با هم مسواک را داخل ليوانش پرت کرديم و بدون خداحافظی به هم پشت کرديم و من چراغ را خاموش کردم. در آخرين لحظهء برگشتن بين روشنايی و تاريکی ناگهان مسواک تو را ديدم که دسته اش را به مسواک من چسبانده بود و سرش را تکان می داد. برگشتم ببينم چه می گويد، ولی هر چه نگاهش کردم هيچ حرفی نزد. می خواستم به تختم برگردم، ولی قبل از اينکه سرم را برگردانم ناگهان خشکم زد، آينه در تاريکی مطلق خالی بود.
فکر کردم شايد او مسواک تو را نديده بود. شايد هم تصوير مسواک تو اصلا تکان نخورده بود تا او چيزی ببيند. شاید هم من خيالاتی شده بودم و هيچ تکانی در کار نبود. به هر حال مهم نبود، من از اينکه زندگی ام را از تصويرم جدا کرده بودم شديدا هيجان زده شده بودم. همانجا در تاريکی به آينهء خالی نگاه کردم و زندگی ام را بدون تصويرم تصور کردم. مسواک تو را برداشتم، بعيد می دانم تصويرم چنين کاری بکند، تا جايی که من می دانستم هر دو مواظب بوديم هيچ وقت به هيچ چيزی که مال توست دست نزنيم، ولی حالا که ديگر او نيست من هر کاری بخواهم می کنم، هيچ وقت هم لازم نيست به چشمهای او نگاه کنم و از نگاه عصبانی اش بترسم. قفسه را باز کردم و عطر کوچکت را هم از پشت ادکلن خودم برداشتم و بو کردم. هاها، اين يکی را اگر تصويرم می ديد حتما با مشتش آينه را می شکست تا من ترک بخورم. فکر کردم زندگی بدون تصوير خيلی خوشايند است. فکر کردم از اين به بعد هر شب بعد از مسواک چراغها را خاموش کنم و يواشکی برمی گردم و بدون آنکه او بداند هر کاری دلم بخواهد را انجام می دهم.
ناگهان چيزی به ذهنم رسيد. نکند... با يک حرکت سريع کليد را بالا بردم و ناگهان همه جا روشن شد. قبل از اينکه چشمانم به نور عادت کنند تصويرم را ديدم که با عجله خودش را کنار کشيد تا دقيقا روبروی من بایستد؛ انگار می خواهد چيزی را پشتش پنهان کند. تصوير مات يک سايه را ديدم که بلافاصله از گوشهء آينه فرار کرد. وقتی که چشمهايم را مالاندم و درست آينه را ديدم همه چيز عادی بود و تصوير من با همان قيافهء جدی مزخرفش به من خيره شده بود. هر دو سعی می کرديم آن يکی را قانع کنيم که همه چيز عادی است، و هر دو می دانستيم که در اين دقيقه ای که گذشت هيچ چيزی عادی نبود. او می دانست که من عطر تو را بوييدم، و من هم می دانستم که او بلافاصله تصوير تو را صدا زده بود تا مثل قديمها کنار هم مسواک بزنند.
حرفی برای گفتن نمانده بود. ايستادن هم فايده ای نداشت. هر دو می دانستيم که ديگر هيچ وقت به هم اعتماد نمی کنيم، و هيچ کدام هم حق نداريم از ديگری انتظاری داشته باشیم. با هم چراغ را خاموش کرديم، با هم برگشتيم، هر دو مکث کرديم، به سمت آينهء تاريک برگشتيم، به هم در تاريکی لبخند زديم، و هر دو خوابيديم.
داشتم می گفتم، موازی من در اين دنيا يک من ديگری هست در يک دنيای موازی، و ما ديگر به هم کاری نداريم
ديشب من چراغ دستشويی را روشن کردم، و طبق معمول تصويرم را هم ديدم که با اخم روبرويم ايستاده است. طبق معمول هر دو باهم مسواکهايمان را برداشتيم، با هم به در خمير دندان فحش داديم که باز نمی شود، با هم خمير دندان را چلانديم، با هم مسواک را به دهانمان برديم، با هم کف کرديم، با هم تف کرديم، با هم قرقره کرديم و با هم مسواک را داخل ليوانش پرت کرديم و بدون خداحافظی به هم پشت کرديم و من چراغ را خاموش کردم. در آخرين لحظهء برگشتن بين روشنايی و تاريکی ناگهان مسواک تو را ديدم که دسته اش را به مسواک من چسبانده بود و سرش را تکان می داد. برگشتم ببينم چه می گويد، ولی هر چه نگاهش کردم هيچ حرفی نزد. می خواستم به تختم برگردم، ولی قبل از اينکه سرم را برگردانم ناگهان خشکم زد، آينه در تاريکی مطلق خالی بود.
فکر کردم شايد او مسواک تو را نديده بود. شايد هم تصوير مسواک تو اصلا تکان نخورده بود تا او چيزی ببيند. شاید هم من خيالاتی شده بودم و هيچ تکانی در کار نبود. به هر حال مهم نبود، من از اينکه زندگی ام را از تصويرم جدا کرده بودم شديدا هيجان زده شده بودم. همانجا در تاريکی به آينهء خالی نگاه کردم و زندگی ام را بدون تصويرم تصور کردم. مسواک تو را برداشتم، بعيد می دانم تصويرم چنين کاری بکند، تا جايی که من می دانستم هر دو مواظب بوديم هيچ وقت به هيچ چيزی که مال توست دست نزنيم، ولی حالا که ديگر او نيست من هر کاری بخواهم می کنم، هيچ وقت هم لازم نيست به چشمهای او نگاه کنم و از نگاه عصبانی اش بترسم. قفسه را باز کردم و عطر کوچکت را هم از پشت ادکلن خودم برداشتم و بو کردم. هاها، اين يکی را اگر تصويرم می ديد حتما با مشتش آينه را می شکست تا من ترک بخورم. فکر کردم زندگی بدون تصوير خيلی خوشايند است. فکر کردم از اين به بعد هر شب بعد از مسواک چراغها را خاموش کنم و يواشکی برمی گردم و بدون آنکه او بداند هر کاری دلم بخواهد را انجام می دهم.
ناگهان چيزی به ذهنم رسيد. نکند... با يک حرکت سريع کليد را بالا بردم و ناگهان همه جا روشن شد. قبل از اينکه چشمانم به نور عادت کنند تصويرم را ديدم که با عجله خودش را کنار کشيد تا دقيقا روبروی من بایستد؛ انگار می خواهد چيزی را پشتش پنهان کند. تصوير مات يک سايه را ديدم که بلافاصله از گوشهء آينه فرار کرد. وقتی که چشمهايم را مالاندم و درست آينه را ديدم همه چيز عادی بود و تصوير من با همان قيافهء جدی مزخرفش به من خيره شده بود. هر دو سعی می کرديم آن يکی را قانع کنيم که همه چيز عادی است، و هر دو می دانستيم که در اين دقيقه ای که گذشت هيچ چيزی عادی نبود. او می دانست که من عطر تو را بوييدم، و من هم می دانستم که او بلافاصله تصوير تو را صدا زده بود تا مثل قديمها کنار هم مسواک بزنند.
حرفی برای گفتن نمانده بود. ايستادن هم فايده ای نداشت. هر دو می دانستيم که ديگر هيچ وقت به هم اعتماد نمی کنيم، و هيچ کدام هم حق نداريم از ديگری انتظاری داشته باشیم. با هم چراغ را خاموش کرديم، با هم برگشتيم، هر دو مکث کرديم، به سمت آينهء تاريک برگشتيم، به هم در تاريکی لبخند زديم، و هر دو خوابيديم.
داشتم می گفتم، موازی من در اين دنيا يک من ديگری هست در يک دنيای موازی، و ما ديگر به هم کاری نداريم
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۲۵ ساعت 21:40 توسط فرهادی مسجدسلیمانی
|
با سلام و درود به همه منتظران